سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #همین

شهیاد - عشقم (جــــــــــــــــدید) [لینک]

تا همین دوروز پیش چقد همه چی خوب بود!

فریدون مشیری
"درد بی درمان"


درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن،
درد دارد!
می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!

فریدون مشیری
"درد بی درمان"


درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن،
درد دارد!
می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!

(سیدمهدی موسوی)

عقاب عاشـق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت، غریبانــه تـر پدر برگشت

رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشـم های او نِگریست

-«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست

که تشنه است کویـــری کــــه در تنش دارد

که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

«کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّـا... بگو کجا بودی؟!

همین که چشم گشودم به... مرد خانه نبود

رسید نامه ات امّـــا... نـــه! عاشقـــانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّــا وصیّت خـــون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

که هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تــو کـــوچ کردی و با مـــا کنایه هــــا ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنــایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیــــم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها

به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بـــودی و صد بار تسلیت گفتند

تمــام شهر گرفتار ترس و بیــم شدند

تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتـــار واژه ی «خود » شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

بــه بــــاد طعنه گرفتند کــار ِ مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منـی کـــه مونس رنــــج دقایقت بـــودم

سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »

نگـــاه کردم و دیدم پدر سرش خـم بود

نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچــه غریبه، هنـــوز عاشق بود

تو مرا می فهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی…

کاش می شد !

سردی دل آدم ها رو مثل سردی همین دستها

با یه نفس عمیق گرم کرد و یه راهی به قلبشون باز کرد...

حکمت 261
مظلومیت امام على علیه السّلام
(سیاسى، تاریخى) و درود خدا بر او، فرمود: (آن هنگام که تهاجم یاران معاویه به شهر انبار، و غارت کردن آن را شنید، تنها و پیاده به طرف پادگان نظامى کوفه «نخیله»«» حرکت کرد، مردم خود را به او رسانده، گفتند اى امیر مؤمنان ما آنان را کفایت مى‏کنیم، فرمود) شما از انجام کار خود درمانده‏اید چگونه کار دیگرى را برایم کفایت مى‏کنید اگر رعایاى پیش از من از ستم حاکمان مى‏نالیدند، امروز من از رعیت خود مى‏نالم، گویى من پیرو، و آنان حکمرانند، یا من محکوم و آنان فرمانروایانند. وقتى سخن امام در یک سخنرانى طولانى که برخى از آن را در ضمن خطبه‏هاى گذشته آوردیم، به اینجا رسید. (دو نفر از یاران جلو آمدند و یکى گفت: من جز خود و برادرم را در اختیار ندارم، اى امیر المؤمنان فرمان ده تا هر چه خواهى انجام دهم، امام فرمود) شما کجا و آنچه من مى‏خواهم کجا
حکومت 262
مشکل حقّ ناشناسى
(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: (حارث بن حوت«» نزد امام آمد و گفت: آیا چنین پندارى که من اصحاب جمل را گمراه مى‏دانم چنین نیست، امام فرمود) اى حارث تو زیر پاى خود را دیدى، امّا به پیرامونت نگاه نکردى، پس سرگردان شدى، تو حق را نشناختى تا بدانى که اهل حق چه کسانى مى‏باشند و باطل را نیز نشناختى تا باطل گرایان را بدانى. (حارث گفت: من و سعد بن مالک،«» و عبد اللّه بن عمر، از جنگ کنار مى‏رویم، امام فرمود) همانا سعد و عبد اللّه بن عمر، نه حق را یارى کردند، و نه باطل را خوار ساختند.

احساس [لینک]

‏کاش بفهمین وقتی شوخی و جدی بودنِ حرفتون معلوم نیست ممکنه ناراحت بشیم!