سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #فکر

فغاني: به پشت پرده داوري ورود نمي كنم



نستور پيتانا، داور آرژانتيني و کمک هايش بازي فينال جام جهاني را سوت زدند. در همان مسابقه آنها نشان دادند از نظر توانايي بهترين ها براي قضاوت مسابقه نبودند و طبيعتا فغاني و دستيارانش مي توانستند گزينه بهتري براي سوت زدن اين بازي باشند. فغاني اخيرا به جام ورزشي گفته بود:
«يک خيريتي بوده که من فينال را سوت نزدم. من اين طور فکر مي کنم که بازي رده بندي هم بسيار مهم بوده است. فراموش نکنيد تيم داوري ما فينال المپيک و جام کنفدراسيون ها را سوت زد.» حالا او وقتي با اين سوال روبه رو مي شود که آيا شما بايد فينال را سوت مي زديد، مي گويد: «تيم داوري هلند و برزيل هم عملکرد خوبي داشتند و داوران آرژانتيني به دليل کيفيت بهتر فني انتخاب نشدند، اما من نمي خواهم به مسائل پشت پرده داوري دنيا ورود کنم و حتي خدا را شکر مي کنم که چهار قضاوت خوب انجام دادم، چرا که چهار قضاوت خوب را بهتر از اين مي دانم که سه قضاوت خوب انجام مي داديم بعد به فينال مي رسيديم و با يک قضاوت بد، خاطره اي تلخ از ما بجا مي ماند. داور آرژانتيني اگر فناوري VAR نبود بايد تا آخر عمر پاسخگو مي بود.» او درباره بهترين لحظه اش در جام جهاني مي گويد: «در لحظه اي که رئيس فيفا براي اهداي مدال آمد به ما گفت استحقاق بالاتري داشتيد و اين مهم لحظه غرور آفريني بود که توانستيم نام ايران را سربلند نگاه داريم.»

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم

کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

نوشته بود: «شما روانشناس هستید؟»
من با خودم فکر کردم من روانشناسِ روانِ خودم هستم.
اصلا هر آدمی بهترین روانشناس خودش است. هیچ آدمی مثل خود آدم، خودش را نمی‌شناسد.
هر کسی می‌تواند به همه دروغ بگوید، نقاب بزند به چهره، فیلم بازی کند، اما نمی‌تواند به خودش دروغ بگوید، خودش را گول بزند.
نوشته بود: «... من با خودم مشکل دارم...»
دلم می‌خواست برایش بنویسم: «چون با خودت مهربان نیستی، خودت را دوست نداری...»
دردها از جایی شروع می‌شود که خودمان را نمی‌بینیم، خودمان را فراموش می‌کنیم. یادمان می‌رود آدم باید با خودش مهربان باشد، باید خودش را دوست داشته باشد.
اصلا" آدم باید گاهی خودش را بردارد، ببرد یک گوشه‌ای، دست بیندازد دور گردن خودش، خودش را ببوسد، با خودش آشتی کند، گذشته را فراموش کند حتی.
هی اشتباهش را پتک نکند، نکوبد توی سر خودش، هی با پشت دست محکم نزند توی دهان خودش، مدام به خودش سرکوفت نزند که اشتباه کردی، که باختی، که باید آن یکی راه را می‌رفتی، آن یکی راه را انتخاب می‌کردی.
آدمیزاد فراموشکار است. گاهی یادش می‌رود بشر جایزالخطاست، باید اشتباه کند، باید هزار راه برود و برگردد تا راه را پیدا کند، تا آدم شود.
آدمیزاد کم‌حافظه است، یادش می‌رود باید با خودش مدارا کند گاهی، نباید با خودش سختگیر باشد، هی خودش را به چالش بکشد، گیر بدهد به خودش، به دور و برش، نباید سر خودش داد بزند، خودش را بازخواست کند هی. هی انگشت کند توی چشم و چال خودش، چشم و چال گذشته‌اش...
آدم اگر آدم است باید حواسش به خودش باشد، با خودش مهربان باشد، خودش را دوست داشته باشد، با خودش دوست باشد.
باید گاهی پیشانی خودش را ببوسد، لُپ خودش را بکشد، بزند قد خودش، خودش را ببخشد، با خودش آشتی کند. آدمیزاد اگر روانشناس خوبی باشد چاره‌ای ندارد جز اینکه با خودش آشتی کند.

اونجا که هر چند روز یه متن مینویسم ، پیشنهادتون چیه؟ چی بنویسم؟

تو ایران بچه از 18 سالگی به بعد دیگه از آب و گل در میاد و توی عن و گوه فرو میره:گوه

کسی که به فکر درست کردن آینده خودش نیست ، نمیتونه آینده کسی باشه . . .

‏انقدر مجبور بودم از دور دوستش داشته باشم
که دیگه عادت کردم به این قضیه و جوری شدم
که انگار اصن حالت طبیعیش اینه که آدما رو از دور دوست داشته باشم.
خیلیا ممکنه فکر کنن بی معرفت شدم
اما حقیقت اینه که من فقط از دور دوسشون دارم.
سمتشون نمیرم اما شدیدا دوسشون دارم

ولی فقط دهه هفتادیا نسل سوختن
چون نه از ارزونی دهه ۶۰ خبریه
نه از روشنفکری خانواده‌های دهه ۸۰

چه تفاوت آشکاری بین مس، کُرُم، طلا و آهن وجود دارد؟

نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز
گابريل گارسيا مارکز به سرطان لنفاوي مبتلاست و مي‌داند عمر زيادي برايش باقي نيست. بخوانيد چگونه در اين نامه‌ي کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظي مي‌کند:

«اگر پروردگار لحظه‌اي از ياد مي‌برد که من آدمکي مردني بيش نيستم و فرصتي ولو کوتاه براي زنده ماندن به من مي‌داد، از اين فرصت به بهترين وجه ممکن استفاده مي‌کردم. به احتمال زياد هر فکرم را به زبان نمي‌راندنم، اما يقيناً هرچه را مي‌گفتم فکر مي‌کردم. هر چيزي را نه به دليل قيمت که به دليل نمادي که بود بها مي‌دادم. کمتر مي‌خوابيدم و بيشتر رويا مي‌بافتم؛ زيرا در ازاي هر دقيقه که چشم مي‌بنديم، شصت ثانيه نور از دست مي‌دهيم. راه را از‌‌ همان جايي ادامه مي‌دادم که سايرين متوقف شده بودند و زماني از بستر بر مي‌خواستم که سايرين هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه ديگري به من مي‌بخشيد، ‌ ساده‌تر لباس مي‌پوشيدم، در آفتاب غوطه مي‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نيز در آفتاب عريان مي‌کردم. به همه ثابت مي‌کردم که به دليل پير شدن نيست که ديگر عاشق نمي‌شوند، بلکه زماني پير مي‌شوند که ديگر عاشق نمي‌شوند. به بچه‌ها بال مي‌دادم، اما آن‌ها را تنها مي‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گيرند. به سالمندان مي‌آموختم با سالمند شدن نيست که مرگ فرا مي‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چيز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] ياد نگرفته‌ام ... ياد گرفته‌ام همه مي‌خواهند بر فراز قله‌ي کوه زندگي کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. ياد گرفته‌ام وقتي نوزادي انگشت شصت پدر را در مشت مي‌فشارد، او را تا ابد اسير عشق خود مي‌کند. ياد گرفته‌ام انسان فقط زماني حق دارد از بالا به پايين بنگرد که بخواهد ياري کند تا افتاده‌اي را از جا بلند کند. چه چيز‌ها که از شما ياد نگرفته‌ام ... . احساساتتان را همواره بيان کنيد و افکارتان را اجرا. اگر مي‌دانستم اين آخرين دقايقي است که تو را مي‌بينم، چنان محکم در آغوش مي‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر مي‌دانستم اين آخرين دقايقي است که تو را مي‌بينم، به تو مي‌گفتم «دوستت دارم» و نمي‌پنداشتم تو خود اين را مي‌داني. هميشه فردايي نيست تا زندگي فرصت ديگري براي جبران اين غفلت‌ها به ما دهد. کساني را که دوست داري هميشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نياز داري. مراقبشان باش. به خودت اين فرص