سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #غمبار

قصه رفتن تو می درد روح مرا...!
می برد عقل مرا، وحشی باد صبا...!
چشم بیمار مرا شعله ی چشمان تو درمان باشد...
وحشت این شب را کورترین روزنه ی قلبت روشنی تابد...!
چه بتابد،چه نتابد خورشید تنهایم...!
چه بخندد،چه بگرید احساس بیزارم...!
بسته بالم، ورنه...می پریدم آنجا...
که افق رنگ شبانگاه نداشت...!
پنجره، خسته، به روی دل من بسته نبود...!
قصه بودن تو...بودن من...بودن ما افسانه نبود...!
باد می آمد..بذر تنهایی من را می برد...
می رهاند بذر احساس مرا...
روی آن برکه ی زیبای دو چشمت...
و من آنجا از تو می روییدم...!
اشک تو سیرآبی من باد...
شعله ی چشمانت قوت ریشه ی من...
و نسیم خنک احساست بوی عشقم را می برد انتهای قلبت...!
حسرتی غمبارم..و دراین مرداب فراموشی ازخودم بیزارم...!
پس بتاب ای خورشید...!!!
و بتاب ای مهتاب...!!!
هردو باهم تابید...
در پی پروازم...
روشنی کم دارم!!!

شیدا

تاریخ ؛ بی وقتی!


اين سراي ناشكيب مرا كشت
اينبار كن تا در دوريت روي تازه كنم و اين فصل مرا نكشد و با نرمي به انجامد كه دير زماني است كه ناي ايستادن و كردن سايه در غروب هواي دلم را ندارم
و اين بار اي از رويت به يادگار بر خوام داشت نا هميشه در خاطرش را زنده و تازه نگهدارم
و گاه از آن رايحه خوش بي منتهايت را كنم
و به سرايم را به جاي از
و چه دور مي نمايد هيچ ديده نمي شود فقط ياد وخاطر آن ساحل امن مرا به دل بيكران محبتت روانه ساخته و قطب دلم همواره جهت تو را نشان مي دهد كه چه است
هرگز مرا پيدا نكن تا در همواره وشيدا بمانم و از اين شيدايي هميشه باشم وبا هواي تو به سوي پرواز كنم

جان باختن شهادت گونه دو جوان رعنای هلال احمر موجب تاثر و اندوه فراوان گردید. این مصیبت غمبار را حضور عزیزان هلال احمرخصوصا همکاران استان زنجان تسلیت می گویم. خداوند به آن دو عزیز سفر کرده اجر و مرتبت شهیدان و به خانواده داغدارشان صبر جمیل و اجر جزیل عنایت فرماید.

در
دل
شبهای
قدر و عاشقی سودا کنیم
در
غم
سودای
مولایم علی غوغا کنیم
مومنان
بیدار
و غمبارند در شبهای قدر
قدر
دنیا
اشک
خود را جاری مولا کنیم



دلت که گرفت
به کسی نگو
بگذار تمامی غم هایت با اشک هایت فرو ریزند
دلت که گرفت
به خودت پناه ببر
مبادا اجازه دهی دستان دیگری
تسلایت دهند
به یاد بیاور حضور این دستان همیشگی نیست
به یاد بیاور همین دستانی که امروز رهایت کردند نیز روزی برای تسلا آمده بودند
دلت که گرفت
بغضت را رها کن در تنهایی و خلوتت
یاران همیشه یار نیستند
بگذار رازهایت برای همیشه راز باقی بمانند
که کسی محرم اسرار نیست
در این
زمانه ی غریب
محرمان امروز نامحرمان فردایند
و سنگی برای صبوری باقی نمانده
سنگ صبوران کلید به دست در کمین نشسته اند
که مُهر بگشایند از درد دل هایت
تا سنگی شوند و ببارند بر دل غمبارت
دلت که گرفت
فریاد کن در سینه ات
بگذار این درد در سینه ات بپیچد
مبادا اجازه دهی
راهی به بیرون بیابد
بگذار برای همیشه در تو باقی بماند
دلت که گرفت…….