کاربرای عزیز ، کلیک روی تبلیغات فراموش نشه - کلیک کنید

یافتن پست: #عشق

تازگی ها با هر کسی صحبت میکنی از یک رابطه ی نیمه تمام و بر هم خورده سخن میگوید!
بعضی ها هم قربانش بروم برهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند" عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است : همیشگی ام!
یعنی این همیشگی را مکررا به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثل یک سریال شاید نود قسمتی همچنان ادامه دارد..شاید نود قسمتی شاید هم صدو بیست...چه میدانم.
خلاصه پی در پی دچار سوءتفاهم میشوند.. .
دلیل دارم که میگویم سوءتفاهم!
به خدا یک جای کار میلنگد!
هیچ کجای رابطه شان به عشق نمیخورد.
در بسیاری از موارد با معشوقه ی قبلی که بر هم زده اند میشوند دوست معمولی که این مورد را اصلا نمیفهمم!
در برخی موارد با هم بیرون هم می روند...الله اکبر!
آیا نامی جز سوءتفاهم برای رابطه شان سراغ دارید!؟
اینها فقط میخواهند تنها نباشند! مثلا برایشان تعریف نشده که صبح ها بدون صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طول روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برای آخر هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و این ها بروند و آخر شب هم الفاظ فراگیر شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوش هم به خواب بروند!
هدف از این رابطه هم اصلا مهم نیست برایشان، فقط باید یک نفر باشد.
بعد از مدتی هم دیگر نفر مقابلشان چیز جدیدی برای ارائه ندارد و تکراری شده است..اینجا نوبت کوچیدن در فاز سنگین است..نوبت بر هم زدن رابطه و رفتن در لاک خود! حالا اینها که در لاک خود میروند دمشان گرم،خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته آن را سلام میکنند!
آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!
بله میشود.. .
میشود چون اصالت آدم ها زیر سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند!
اما در همین رابطه ها هستند بعضی ها که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند!
بعضی ها که شاید بی گدار عاشق شده اند اما بی هدف وارد رابطه نشده اند.
بعضی ها که شاید رکب خورده اند و دوستت دارم های قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمام زندگی شان گیر کرده است!
خدا به این بعضی ها رحم کند که در مواجه با رنگ عوض کردن فرد مقابل زندگی شان بر هم میریزد!
دوست من
آقای محترم
خانوم عزیز
که همانند تعویض پیراهن به تعویض عشقت عادت کرده ای،!سراغ این بعضی ها نرو.
سراغ یکی مثل خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برای زندگی اش ندارد.
.
.
یک مقدار مراقب باشیم و

مولوی » دیوان شمس » غزلیات


ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما

چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما

ای چشم ابر این اشک‌ها می‌ریز همچون مشک‌ها

زیرا که داری رشک‌ها بر ماه رخساران ما

این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر

کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما

ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما

رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما

بر خاک و دشت بی‌نوا گوهرفشان کرد آسمان

زین بی‌نوایی می‌کشند از عشق طراران ما

این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن

بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما

یک قطره‌اش گوهر شود یک قطره‌اش عبهر شود

وز مال و نعمت پر شود کف‌های کف خاران ما

باغ و گلستان ملی اشکوفه می‌کردند دی

زیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما

بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف

تا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما

چه سكوتی است میان تو و این حس دلم ...
من پر از حرفم و تو جذب رویا شده ای ...

من كه در عكس تو تكثیر شده اشعارم ...
تو همان شعر منی ، گل ب خرامان شده ای ...

آسمان بغض كند از خم ابروی كمانت ...
اسمان نیست به كارم ، كه تو باران شده ای ...

غزلم پیش كش آن خم ابروی تو دوست ...
چو كمانی است ك در تارك اوهان شده ای ...

من مصمم شده ام عاشق عشقت باشم ...
غصه بست است چرا سر به گریبان شده ای ...

من و این دفتر شعرم ، قلمش عشق تو شد ...
تو ببین اخر هر بیت نمایان شده اى

عطار » دیوان اشعار » غزلیات


گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

از تو نتوانم که فریاد آورم

زآنکه در فریاد می‌ناری مرا

گر بنالم زیر بار عشق تو

بار بفزایی به سر باری مرا

گر زمن بیزار گردد هرچه هست

نیست از تو روی بیزاری مرا

از من بیچاره بیزاری مکن

چون همی بینی بدین زاری مرا

گفته بودی کاخرت یاری دهم

چون بمردم کی دهی یاری مرا

آیةالله حاج شیخ علی رضائی

سفر اول: سفر از خلق به سوي الله

مهم‌ترين سفر از اسفار اربعة سالك همين سفر است. سالكي كه اين سفر را به انجام رساند، گويا بار خويش را سالم به منزل رسانده است. اغلب سوزها و عشق‌ها و گريه‌هاي سالكان راه خدا مربوط به اين سفر است. در اين سفر، سالك از غير حق به سوي حق روي مي‌آورد و از كثرت به سوي وحدت هجرت مي‌كند. در اين سفر تمام تلاش سالك براي ويران ساختن جَبل انيت و كوه‌پنداري هستي خويش است.

بُراق سير سالك در اين سفر توجه دائم و عميق به حضرت حق است. در اين سفر هرچه توجه و مراقبة سالك بيشتر باشد، سير او سريع‌تر، عميق‌تر و بي‌خطرتر است.

غالب منازلي كه در كتب «منازل السائرين» ذكر مي‌شود، مربوط به همين سفر است. از خصوصيات و اسفار ديگر كمتر اطلاعي در دست داريم. «آن را كه خبر شد، خبري باز نيامد».

مولوی » دیوان شمس » غزلیات


ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا

تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها

انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما

ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل

آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها

تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما

ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد

تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب

روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را

سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما

کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو

کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما

چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر

نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما

آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل

ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

محیی الدین ابن عربی


ای محبوب
تو با با من در عشق مصاف انصاف را نتوانی داد
زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی
من صد گام به تو نزدیک خواهم شد
من از نفس به تو نزدیک ترم
من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم **
غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند
مرا بر تو غیرت است
و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم
حتی نخواهم که تو با خود باشی ***
نزدِ من باش تا نزد تو باشم
و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی
ای محبوب
بیا تا رویم به سوی وصال
اگر بر سر راه وصال ، فراق را یافتیم
طعم فراق را به او خواهیم چشاند
ای معشوق، بیا دست در دست هم نهیم
و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم
تا او میان ما حکمی جاودانه کند
و ما را صلح و آشتی دهد
آشتی پس از قهر
آن که چیزی لذت بخش تر از این در جهان نیست
نشستن در کنار یار
و با هم سخن گفتن


ترجمه دکتر الهی قمشه ای

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حرم وصل نداریم مگر

به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گر چه روان است ولی

به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام

اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد

مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

عشوه‌ای از لب شیرین تو دل خواست به جان

به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم

تا بود نسخه عطری دل سودازده را

از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

آیةالله حاج شیخ علی رضائی

انسان مادّي مسلك، در اين دنيا فقط يك سفر افقي دارد؛ سفري از خلق، در خلق، به سوي خلق و با خلق. او در كثرت غرق و از وحدت گريزان است. از ياد وحدت ناراحت و از ياد كثرت خشنود است.

«وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَة وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ» [۲] ؛

«و چون خدا به تنهايي ياد شود، دل‌هاي كساني كه به آخرت ايمان ندارند منزجر مي‌گردد و چون كساني غير از او ياد شوند، به ناگاه آنان شادماني مي‌كنند».

اين چنين انساني بيچاره و بدبخت است، زیرا هم در علم و معرفت گرفتار غلط و اشتباه است و هم در زندگي و عمل مبتلا به ضيق و تنگي. او در حيات علمي خود دائماً گرفتار مغالطة «اخذ ما بالعرض مكان ما بالذات» است. نمود و جلوه را بود به حساب آورده و سراب را آب پنداشته است. عمري با آينه عشق‌بازي كرده و از صاحب صورت غافل بوده است. موجودات را مستقل در ذات و صفات و آثار مي‌پندارد و آنها را صاحب اثر دانسته از مؤثر حقيقي غافل و به مفاد كلمه طيبة «لا اله الا الله» جاهل است

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات


شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

خیال روی تو بیخ امید بنشانده‌ست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده‌ست

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دستها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است