کاربرای عزیز ، کلیک روی تبلیغات فراموش نشه - کلیک کنید

یافتن پست: #عشق

زنی که حرف هایش را به موهایش سنجاق می کند
نگرانی هایش را به ناخن هایش رنگ میزند
آرزوهایش را به عروسک هایش می گوید
و گاه و بی گاه
دلواپس عدد شناسنامه اش می شود
دیوانه نیست
اما کم دارد !!!!
چیزی به نام عشق در کیفش کم دارد

-آزاده پیرای-

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد

گر غم خوریم خوش نبود به که می‌خوریم

تا بو که دست در کمر او توان زدن

در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما

با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم

چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا

ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم

از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست

با خاک آستانه این در به سر بریم

تاری بزن با سازه دل آتش بزن بر راز دل
وانگه همین پیمانه را لبریز کن با ناز دل

چنگی به دلداری زنی سازی به غمخواری بزن
دلدار را پیمانه شو سرریز شو با ساز دل

این روزها داد دلم گویی به آسمان رسد
چون ابر میاید زدور باران بخوان آوازه دل

بر چهره گلگون گل رنگی ز مستی نقش کن
تا چهچهه بلبل شود بر گوش او‌آغاز دل

آید به گوشم نغمه ایی از دور دست زندگی
شهر دلم آشوب شد سویم بیا سرباز دل

با عشق راضی میشوی دلدار شو‌ اینک مگو
پیمانه ایی دیگر بریز تا من شوم شهباز دل....

باز من درگیر یک عشق پر از ویرانی ام
مثل کاخی ریخته،از لرزه ی طولانی ام

تا صدایم می کنی،غرق تماشا می شوم
در طواف آبشارت،چشم و دل بارانی ام

سیب سرخی،در میان شاخه های دوردست
در تمنای تو من،در زیر پایت فانی ام

گرچه من بازنده ام در بازی شاهانه ات
هر نسیمی می وزد،بر چیدنت عرفانی ام

رنج کنعان می دهی،اما تو در پیش منی
درد این بالاتر از هر تیغ،ای...،زنجانی ام

می شود با عشق هم یک بازی روباز کرد
هم بهارت می شوم هم شاخه ات،لبنانی ام

می زند مژگان من،موسیقی دیدار را
پس بیا آغوش لب را باز کن،زندانی ام

مولوی » دیوان شمس » غزلیات


آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا

با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا

جباروار و زفت او دامن کشان می‌رفت او

تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را

بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدا

می‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا

ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی

مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا

بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر

همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا

از بوسه‌ها بر دست او وز سجده‌ها بر پای او

وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا

باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی

از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا

بدهد درم‌ها در کرم او نافریدست آن درم

از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا

فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده

موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها

هواتو ازم بگیری میمیرم
نفس هامو از خود تو میگیرم
اونی که بدون تو هیچه منم
نمیشه از عشق تو دل بکنم

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

تازگی ها با هر کسی صحبت میکنی از یک رابطه ی نیمه تمام و بر هم خورده سخن میگوید!
بعضی ها هم قربانش بروم برهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند" عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است : همیشگی ام!
یعنی این همیشگی را مکررا به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثل یک سریال شاید نود قسمتی همچنان ادامه دارد..شاید نود قسمتی شاید هم صدو بیست...چه میدانم.
خلاصه پی در پی دچار سوءتفاهم میشوند.. .
دلیل دارم که میگویم سوءتفاهم!
به خدا یک جای کار میلنگد!
هیچ کجای رابطه شان به عشق نمیخورد.
در بسیاری از موارد با معشوقه ی قبلی که بر هم زده اند میشوند دوست معمولی که این مورد را اصلا نمیفهمم!
در برخی موارد با هم بیرون هم می روند...الله اکبر!
آیا نامی جز سوءتفاهم برای رابطه شان سراغ دارید!؟
اینها فقط میخواهند تنها نباشند! مثلا برایشان تعریف نشده که صبح ها بدون صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طول روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برای آخر هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و این ها بروند و آخر شب هم الفاظ فراگیر شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوش هم به خواب بروند!
هدف از این رابطه هم اصلا مهم نیست برایشان، فقط باید یک نفر باشد.
بعد از مدتی هم دیگر نفر مقابلشان چیز جدیدی برای ارائه ندارد و تکراری شده است..اینجا نوبت کوچیدن در فاز سنگین است..نوبت بر هم زدن رابطه و رفتن در لاک خود! حالا اینها که در لاک خود میروند دمشان گرم،خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته آن را سلام میکنند!
آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!
بله میشود.. .
میشود چون اصالت آدم ها زیر سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند!
اما در همین رابطه ها هستند بعضی ها که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند!
بعضی ها که شاید بی گدار عاشق شده اند اما بی هدف وارد رابطه نشده اند.
بعضی ها که شاید رکب خورده اند و دوستت دارم های قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمام زندگی شان گیر کرده است!
خدا به این بعضی ها رحم کند که در مواجه با رنگ عوض کردن فرد مقابل زندگی شان بر هم میریزد!
دوست من
آقای محترم
خانوم عزیز
که همانند تعویض پیراهن به تعویض عشقت عادت کرده ای،!سراغ این بعضی ها نرو.
سراغ یکی مثل خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برای زندگی اش ندارد.
.
.
یک مقدار مراقب باشیم و

مولوی » دیوان شمس » غزلیات


ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما

چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما

ای چشم ابر این اشک‌ها می‌ریز همچون مشک‌ها

زیرا که داری رشک‌ها بر ماه رخساران ما

این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر

کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما

ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما

رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما

بر خاک و دشت بی‌نوا گوهرفشان کرد آسمان

زین بی‌نوایی می‌کشند از عشق طراران ما

این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن

بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما

یک قطره‌اش گوهر شود یک قطره‌اش عبهر شود

وز مال و نعمت پر شود کف‌های کف خاران ما

باغ و گلستان ملی اشکوفه می‌کردند دی

زیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما

بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف

تا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما

چه سكوتی است میان تو و این حس دلم ...
من پر از حرفم و تو جذب رویا شده ای ...

من كه در عكس تو تكثیر شده اشعارم ...
تو همان شعر منی ، گل ب خرامان شده ای ...

آسمان بغض كند از خم ابروی كمانت ...
اسمان نیست به كارم ، كه تو باران شده ای ...

غزلم پیش كش آن خم ابروی تو دوست ...
چو كمانی است ك در تارك اوهان شده ای ...

من مصمم شده ام عاشق عشقت باشم ...
غصه بست است چرا سر به گریبان شده ای ...

من و این دفتر شعرم ، قلمش عشق تو شد ...
تو ببین اخر هر بیت نمایان شده اى