سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #عشق

زنها...

ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت

که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت

پریده ام همه ی انتظار عالم را

به سمت روشن آرام آشیان دلت

آهنگ توی جاده عشق تو - حمیرا (قدیمی) [لینک]

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیرمرشد گفتم که چیست راه نجات بخواست جام آبی و گفت عیب پوشیدن

مراد دل زتماشای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

بخدا پرسی از آن نقش خود زد بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به مسجد خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن!!!

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن

مبین جز ساقی و جام شربت حافظ

که دست زهد فروشان خطاست دیدن

اجازه بدید غزل بعد رو بخوانیم

به به امروز اصلا حضرت حافظ وقت گذاشتن و دارن فقط به ما التفات نشون می دن



مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را یار و یاور باش که ساز شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم چشم و ابرو و لبش چگویم چون نخواهد شد

شربتو جای امن و یار مهربان کافی دلا کی به شود اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

غزل بعد

هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمانست که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش نیست بنازم بانو خود را که حسنش آن و این دارد

بخواری منگر ای منعم ضعــــــــــــــــیفان را که صدر مجلس عشرت گدای ره نشن دارد

چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان که دوران ناتوانیها بسی زیز زمـــــــــین دارد

بلاگردان جان و تن دعای مستمندانست که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

صــــــبا از عشق من رمزی بگو به آن بانو که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دار

و گر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشق مفلس

بگوئیدش که سلطانی گدائی همنشین دارد



یک عده نادان به شعر و ادبیات بعد از این شعر حضرت حافظ را متهم به هوس بازی کردند اما خدای او می داند که او جز به همسر و بانو خود برای کس دیگه ای شعر نسرود

جلسه شعر خوانی

درووود خدمت دوستداران شعر و هنر

از دوران کهن مردم ایران زمین با شعر رابطه ای نزدیک داشتند

خیلی از مردم کوچه بازار هم ابیاتی از حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا و دیگر شاعران بزرگمان را به یاد دارند

امروز اینجا جمع شدیم یه جلسه شعر و شعر خوانی داشته باشیم

اجازه بدید از استاد غزل حضرت حافظ شروع کنیم

تفعلی به دیوان استاد بزنیم

به به چه غزلی هم اومد

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه ســـــــــــر داری به درمان نمی کوشی نمیدانی مگر دردم

نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آنـــــدم هم که بر خاک روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم و دم می دهی تا کی دمار از من برآ وردی نمی گوئی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برابرت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم چشم در برابر چشمت و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم


حافظ بزرگ این شعر را در دوران جوان و نامزد بازی برای بانو سرودن بعد اتفاقا با هم ازدواج هم کردند و زندگی خوبی رو هم سپری کردند

سلام ملت چطورین !؟

بگو چی صدات کنم
نرو بذار نگات کنم
دلم میخواد دلم میخواد
جونمو فدات کنم

از دستِ تو رفتم و تو را دادمَت از دست.
غمدارتر از قصه ی ما قصه مگر هست؟

سخت است دلت تنگ شود هیچ نگویی.
باید که لب از گفتن‌ِ این درد فرو بست.

کی میرود از یادِ من آن لحظه ی آخر،
بغضی که مرا کشت ولی پیشِ تو نشکست.

این دردِ کمی نیست که ما در پیِ این عشق،
یک عمر دویدیم و رسیدیم به بنبست.

اینجاست که باید فقط از مرگ بگوییم.
از دستِ تو رفتم و تو را دادمَت از دست