کاربرای عزیز ، کلیک روی تبلیغات فراموش نشه - کلیک کنید

یافتن پست: #عشق

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،

که نامی خوش تر از اینت ندانم.

وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،

به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم.

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی ، که شور هستی از تست.

شراب جام خورشیدی، که جان را

نشاط از تو ، غم از تو، مستی از تست

به آسانی، مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند: دل از عشق برگیر !

که نیرنگ است و افسون است و جادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که این زهر است ، اما ! …نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد؛

غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد؛

مرا مهرِ تو در دل جاودانی است.

وگر عمرم به ناکامی سرآید؛

ترا دارم که مرگم زندگانی است.


فریدون مشیری

عطار » دیوان اشعار » غزلیات


ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم

تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست

دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا

جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو

جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا

گوش دل مے شنود آنچـہ ڪـہ در دل باشد
عشق را زمزمـہ ڪافے ست ، بـہ آواز مگو

آتشے در دلم انداختـہ چشمت ڪـہ مپرس
پیش من حرفے از آن خانـہ برانداز مگو

" علیرضا بدیع "

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات


ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌ای یا خلاف

با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

چند کند صورت بی‌جان بقا

آن همه دلداری و پیمان و عهد

نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بود

صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او

دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم

روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم همه عالم گرفت

در که نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی به کوه

کوه بنالد به زبان صدا

مولوی » دیوان شمس » غزلیات


ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها

در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها

در لا احب الآفلین پاکی ز صورت‌ها یقین

در دیده‌های غیب بین هر دم ز تو تمثال‌ها

افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون

ماهت نخوانم ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها

کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته

یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال‌ها

ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد

دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال‌ها

سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی

با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال‌ها

آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او

آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال‌ها

گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می‌زهد

صراف زر هم می‌نهد جو بر سر مثقال‌ها

فکری بدست افعال‌ها خاکی بدست این مال‌ها

قالی بدست این حال‌ها حالی بدست این قال‌ها

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

شطح و طامات به بازار خرافات بریم

سوی رندان قلندر به ره آورد سفر

دلق بسطامی و سجاده طامات بریم

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند

چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم

علم عشق تو بر بام سماوات بریم

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم

ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد

از گلستانش به زندان مکافات بریم

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش

گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز

تا به میخانه پناه از همه آفات بریم

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز

حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

از یه جایی به بعد دوره ی اینجور عشقا میگذره! فلان ریمل و فلان خط چشم و کدوم لباسم با کدوم شالم سِته و وقتی نشستم رو به روش دستمو چجور بذارم زیر چونم و با کدوم زاویه بخندم که بیشتر دلش بلرزه!
قشنگ بودن خوبه ها، ولی تهِ تهش اونی میمونه که داغون و خسته و لهتم دیده. عرق ریزون تابستون با آرایش ریخته و موهای فرخورده و صورت خیس و کلافه، باهاش دوئیدی، باهاش خندیدی، باهاش غر زدی به هرچی گرما و آفتاب کوفتیه... و برف ریزون زمستون با صورت سرخ و سفید پیچیده شده لای شالگردن که ازش فقد دوتا چشم مونده دلت گرم شده کنارش.

آدم مگه چی ازین دنیا میخواد جز اینکه یه نفر داغون و له و خستشُو هم بخواد؟
که داغون و له و خستم که باشه بتونه باهاش بخنده و مهم نباشه اگه ریملش ریخته یا رنگ رژش رفته یا لباسش لک شده و با معشوقه های با پرستیژ توی کتابا زمین تا آسمون فرق داره! آدم ته تهش تنهاییشو با اونی تقسیم میکنه که خیالش راحته کنارش هرجوری هم که باشه، "خودشه"
وگرنه خیابونا پره از آدمایی که انگار بازیِ "کی از همه قشنگتره، من من من من" راه انداختن!

شب که دلتنگی بیاید سراغت کارت ساخته هست. تا خود صبح باید توی ذهنت داستانی تخیلی بسازی..
شب است، دلم گرفته، کارم ساخته هست. باید داستانی تخیلی بسازم!قصه از آنجا شروع شد که عصر بود و توی پارک قدم میزدیم. نمی‌دانستی دوستت دارم، نمی‌دانستی سرت که گرم خیالی جز من می‌شود دلم می‌ترسد، نگران دوست داشتنم می‌شوم، نگران دوست داشتن معمولی ات می‌شوم، دلتنگ چشم‌هایت می‌شوم. عصر بود از همه چیزهای معمولی دنیا حرف زدیم، آنقدر قدم زدیم که به جاده شب رسیدیم. از شب فقط صدای ترس می‌آمد، اما صدای ترس کنار تو لباس آرامشش را به تن کرده بود. جایی برای منتظر ماندن برای دیدار با صبح می‌گشتیم، دوست داشتنم معمولی نبود که گفتم از شب می‌ترسم که شاید در آغوشم بگیری. دوست داشتنت معمولی بود که گفتی شب که ترس ندارد! چند قدم از تو فاصله گرفتم که شاید دلت تنگم شود از آغوش شب بیرونم بکشی، دوست داشتنت معمولی بود که این داستان تخیلی را هزار خط هم ادامه بدهم به جایی ختم نمی شود...
به چشمهایت فکر می کنم و داستان را رنگ تخیل بیشتری میزنم. قصه از آنجایی شروع شد که عصر بود و توی پارک قدم می‌زدیم نمی دانستی دوستت دارم. دست‌هایت را که گرفتم چشم‌هایت عشق را از چشم‌ هایم فهمید، دوست داشتن معمولی ات را کنار گذاشتی و در آغوشم گرفتی و مرا از آغوش شب جدا کردی، خواستم نگاهت را ببوسم که نزدیک تر آمدی، تابستان نفس‌هایت هوس آبتنی در دریای آغوشت را برایم زنده کرد، خواستم توی آن دریا غرق شوم و نگاهت را ببوسم که توی گوشم گفتی عزیزم یادت نرود این یک داستان تخیلی‌ست و دوس داشتن من فقط یک دوست داشتن معمولی‌ست...

تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که قلب کوچکم با تو چه حال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه های من بی تو سراب می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام بغض و کینه ام با تو چه پاک می شود.
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام زخم های من با تو شفامی شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین حضور عشق در دلم با تو کمال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام شور و عشق من بی تو تمام می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه لحظه ام با تو شراب می شود
شراب عشق تو و من سکر مدام می شود
تمام نا تمام من با تو تمام می شود ...

عشق واقعی اونی نیست که فقط اولش دوستت داشته باشه... اونیه که تا ابد مثل اولش دوستت داشته باشه...