سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #عشق

(سیدمهدی موسوی)

نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست


گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست

تـــو را دوست دارم قسم به خدا که...

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

فقــــط آرزو مـــی کنم کــــه بمیرم

پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست

همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !

بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست

بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم

اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست

ببین! مرگ هم شانس مي خواهد ای عشق

فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

گرفته دلـــم از دو عالم ، مهم نیست,

بمانم ، بخوانم ، برقصم ، بمیرم ...

دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

شازده ڪوچولو :
میگن بعضے عشق‌ها، عشق نیست دیوانگیہ !
روباه :
عشقے ڪہ توش دیوانگے نباشہ، عشق نیست ؛
فقط حس عادتہ ...!

فروغ فرخزاد

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه می‌چکید ز مژگان نازکم
بر برگ دست‌های تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دست‌های کوچکشان چنگ می‌زدند

در عطر عود و ناله اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می‌زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع‌ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی

با ساق‌های نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلک‌های تو رویای روشنی

من تشنه صدای تو بودم که می‌سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می‌کنند
افسانه‌های کهنه لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح‌های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می‌تپید
من شعله‌ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد

من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد

فاضل نظری

عطار » دیوان اشعار » غزلیات


قبلهٔ ذرات عالم روی توست

کعبهٔ اولاد آدم کوی توست

میل خلق هر دو عالم تا ابد

گر شناسند و اگر نی سوی توست

چون به جز تو دوست نتوان داشتن

دوستی دیگران بر بوی توست

هر پریشانی که در هر دو جهان

هست و خواهد بود از یک موی توست

هر کجا در هر دو عالم فتنه‌ای است

ترکتاز طرهٔ هندوی توست

پهلوانان درت بس بی‌دلند

دل ندارد هر که در پهلوی توست

نیست پنهان آنکه از من دل ربود

هست همچون آفتاب آن روی توست

عقل چون طفل ره عشق تو بود

شیرخوار از لعل پر لؤلؤی توست

تیربارانی که چشمت می‌کند

بر دلم پیوسته از ابروی توست

گفتم ابرویت اگر طاقم فکند

این گناه نرگس جادوی توست

گفتم ای عاقل برو چون تیر راست

کین کمان هرگز نه بر بازوی توست

این همه عطار دور از روی تو

درد از آن دارد که بی داروی توست

‌یک روز دست خودم را می گیرم
می برم به ناکجا ؛

جایی که سایه ی
هیچ عابری هم نباشد
چه برسد به تو !

یک روز دست خودم را می گیرم
می برم تا ناکجا؛

جایی که عشق
هزارسال بعد هم گذرش
آن طرف ها نیافتد !

یک روز می روم
و از تو تنها زخم هایت
را به یادگار می برم
و ذره ای کافور
که به روحِ مُرده ام بزنم !

یک روز می روم
و تو از پشت کاخِ غرورت
به پاهایی نگاه می کنی
که محکم قدم برمی دارند
و موهایی که مثل
تازه اعدام شده ای
از دار آویزانند
و تکان تکان می خورند
و
زنی را می بینی
که دیگر از همه چیز بریده
حتی از خودش
که می داند
پیش تو جا مانده !

حديث روز:

پيامبر اسلام (ص):

خداوند به دختر مهربان تر از پسر است.كسي كه باعث خوشحالي دخترش شود،خداوند روز قيامت اورا خوشحال مي كند.

وسائل


پلك احساس:

با عقل آب عشق به يك جو نمي رود

بيچاره من كه ساخته آب و آتشم

شهريار



سخن روز


برگرفته از: كافي (ط-الاسلاميه) ج 2، ص 323

امام صادق عليه السلام: إِنَّ اَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ عَبْدٌ اتَّقَي النَّاسُ لِسَانَه
همانا نفرت انگيزترين مخلوق خدا بنده اي است که مردم از شرّ زبان او پرهيز مي کنند.

بنا کن رسم دلداری، دل و جان دادنش با من
بده پیغام خود از دور اشارت کردنش با من

بسوزان هرچه میخواهی ولی دل را نوازش کن
بپا کن آتش عشقت، سیاوش بودنش با من

رها کن دود آتش را ولی یاد مرا هرگز
سیه کن آسمان با دود، نیلی کردنش با من

تو و دل دادن دریا، من و دنیایی از رؤیا
بزن کشتی به طوفانها به ساحل بردنش با من

ز هر دردی دری بگشا به هر آهنگ شادی کن
بزن بر تار و پود دل، مرتب کردنش با من

بمان بیدل بگو از دل، دل از دلواپسی کم کن
تو وا کن سفره ی دل را صبوری کردنش با من

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بهشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام

حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم