سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #عشق

ﺩﺭﺩ ﯾﻌﻨـﯽ :
ﺍﻣﺸﺒــﻢ ﻣﺜــﻞ ﺷﺒــﺎﯼ ﺩﯾﮕـﻪ
ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸـــﯽ
ﺁﻫﻨﮕــــ ﺑــﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﺑـﺎﺯﻡ ﻓﮑــﺮ ﮐﻨــﯽ
ﺑـﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾـــﯽ ﮐــﻪ ﺑﺎﻫــﻢ ﻣﯿﺰﺩﯾــم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ خیلی همراهم بودی….
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ حتی یه نگاهش برات یه دنیا ارزش داره…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ چقدر باهم دعوا کردیم و آشتی کردیم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ کلی حرف توی دلت میمونه و نمیتونی بهش بگی…
ﺑﻪ ﺍﯾﻨـﮑـﻪ….
لعنت به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ ها….
ﻭ ﻣﺜـــﻞ ﻫﻤﯿﺸــﻪ ﭼﺸﻤــﺎﺕ بایــد ﺗﻘﺎﺻـــ ﭘﺲ ﺑـــﺪن…

️از خیاطی پرسیدند:
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دوختن پارگی های
روح با نخ توبه !!!

❣️از باغبانی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت: کاشت بذر عشق
در زمین دلها، زیر نور ایمان !!!

❣️از باستان شناسی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : کاویدن جانها برای
استخراج گوهر درون !!!

❣️از آیینه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : زدودن غبار آیینه دل
با شیشه پاک کن توکل !!!

❣️از میوه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دست چین خوبی ها
در صندوقچه دل !!!

شیخ بهایی

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی *
بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم کز طلب خجل مانی
بی‌وفا نگار من می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
ما ز دوست غیر از دوست مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
سجده بر بتی دارم، راه مسجدم منما
کافر ره عشقم، من کجا مسلمانی!؟
زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی
زاهدی به میخانه سرخ‌رو زِ مِی دیدم
گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی
ما و زاهد شهر یم هر دو داغدار اما
داغ ما بود بر دل داغ او به پیشانی
خانه‌ی دل ما را از کرم عمارت کن
پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل «بهائی» نه هر بلا که بتوانی

دروصف دل یار چه بگویم،کم است درحسن وجمالش چه بگویم،کم است اوراصنمےباشدو من مست نگاهش دروصف نگاهش چه بگویم،کم است اوست ماه من وجان من ویارمن وزعشق وعشق و عشقش چه بگویم،کم است

(سیدمهدی موسوی)
امشب شب جمعه ست،جمعه!... و تو غمگينی


من در کنــــــارت هستــــم و من را نمــــی بينی

هـــی عکسها دور سرت در گريــــه می گردند

«آهنگران» ، «چمران» ، «جهان آرا» و «آوينی»

يادت ميايد: « قرمه سبزی دوست دارم با... »

از انعکـــاس عکس گنگت داخل سينـــی

« احمد» پدر را اشتباهی محض می داند

خط می زند« زهرا» مرا از دفتر دينــی!

تو مثل سابق پيش من در چادری گلدار

با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بينی



در رکعت سوّم بـــه شک افتاده ای انگار

و پشت شيشه می زند باران سنگينی!

دارند می پوسند با تو ، با زمان ، با عشق

بر روی ميــــز کار من گلهــــای تـزئينــــی

از من چـــه مانده جـــز دو تا تصوير بر ديوار

يک راديو ، يک خاطره ، يک فرش ماشينی

شـبها ميان سجـده می آيی به آغوشم

امـــّا نمی فهمد تو را اين شهر پايـيـنی!

تا صبـــح گريــــه می کنم در عطر موهايت

سر را که بالا می کنی من را نمی بينی...

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات


بی تو حرام است به خلوت نشست

حیف بود در به چنین روی بست

دامن دولت چو به دست اوفتاد

گر بهلی بازنیاید به دست

این چه نظر بود که خونم بریخت

وین چه نمک بود که ریشم بخست

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

وان که درآمد به کمندت نجست

ما به تو یک باره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

عقل بلا دید و به کنجی نشست

بار مذلت بتوانم کشید

عهد محبت نتوانم شکست

وین رمقی نیز که هست از وجود

پیش وجودت نتوان گفت هست

هرگز اگر راه به معنی برد

سجده صورت نکند بت پرست

مستی خمرش نکند آرزو

هر که چو سعدی شود از عشق مست

عطار » دیوان اشعار » غزلیات


بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است

بیار باده که عاشق نه مرد طامات است

پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده درید

پیاده‌ای‌دو فرو کن که وقت شه‌مات است

در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد

چه جای دردفروشان دیر آفات است

کسی که دیرنشین مغانست پیوسته

چه مرد دین و چه شایستهٔ عبادات است

مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست

میان ببسته به زنار در مناجات است

ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل

برون گذر که برون زین بسی مقامات است

اگر دمی به مقامات عاشقی برسی

شود یقینت که جز عاشقی خرافات است

چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق

از آنکه لذت عاشق ورای لذات است

مقام عاشق و معشوق از دو کون برون است

که حلقهٔ در معشوق ما سماوات است

بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی

که زادراه فنا دردی خرابات است

به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی

که گرد دایرهٔ نفی عین اثبات است

میترسم بگم " عشقم " همه جواب بدن جاااااانم.... .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

بسم الله .....

الهی به امید تووو...

باتوکل به خداااا ...

با اعتماد به نفس کامل ...

جاست فور ...

قربت الی الله ...

عشقم؟؟.

فاضل نظری

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

Menschen hören nur so viel,
Liebevolle Menschen machen auch viele Dinge, Einsame einsame Liebe und Liebe!

آدم تنها به خیلی چیزا دل میبنده،
آدم عاشق هم از خیلی چیزا دل میکَنه
تنهایی تاوانه عشق و عشق تاوانه تنهاییه!