سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #عشق

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات


دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم بازننشست

از روی تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان

بس توبه صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی دری دگر هست؟

چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم

کز چاکران پیر مغان کمترین منم

هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش

ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم

از جاه عشق و دولت رندان پاکباز

پیوسته صدر مصطبه‌ها بود مسکنم

در شان من به دردکشی ظن بد مبر

کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم

شهباز دست پادشهم این چه حالت است

کز یاد برده‌اند هوای نشیمنم

حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس

با این لسان عذب که خامش چو سوسنم

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم

حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی

در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم

تورانشه خجسته که در من یزید فضل

شد منت مواهب او طوق گردنم

سلامتی عشق “مادر” که هزار بار دلشو میشکونی ولی وقتی بعد از مدتی صداش میکنی مامان میگه جانم مامان …. !!!

بیخیال همه ای لاو یو ننه

@divoone
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گر نشود
حرفی نیست اما ...!
نفسم میگیرد در هوایی
که نفس های تو نیست...

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

فروغ فرخزاد



عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود

فروغ فرخزاد



من نمی خواهم
سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پای رهگذرها

فروغ فرخزاد

فاضل نظری

گرچه چشمان تو جز از پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن‌ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می‌آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

یه عمر آرزوی تورو داشتمو

دیگه خواستنت مثل یک عادته

هوای تو پیچیده تو لحظه هام

تو دستات برام موج امنیته

نگام کردی و عشق توی نگات

مسیر غمو رو به این خونه بست

نمی دونم از زندگی چی بخوام

که هرچی بخوام تو نگاه تو هست

نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز
گابريل گارسيا مارکز به سرطان لنفاوي مبتلاست و مي‌داند عمر زيادي برايش باقي نيست. بخوانيد چگونه در اين نامه‌ي کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظي مي‌کند:

«اگر پروردگار لحظه‌اي از ياد مي‌برد که من آدمکي مردني بيش نيستم و فرصتي ولو کوتاه براي زنده ماندن به من مي‌داد، از اين فرصت به بهترين وجه ممکن استفاده مي‌کردم. به احتمال زياد هر فکرم را به زبان نمي‌راندنم، اما يقيناً هرچه را مي‌گفتم فکر مي‌کردم. هر چيزي را نه به دليل قيمت که به دليل نمادي که بود بها مي‌دادم. کمتر مي‌خوابيدم و بيشتر رويا مي‌بافتم؛ زيرا در ازاي هر دقيقه که چشم مي‌بنديم، شصت ثانيه نور از دست مي‌دهيم. راه را از‌‌ همان جايي ادامه مي‌دادم که سايرين متوقف شده بودند و زماني از بستر بر مي‌خواستم که سايرين هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه ديگري به من مي‌بخشيد، ‌ ساده‌تر لباس مي‌پوشيدم، در آفتاب غوطه مي‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نيز در آفتاب عريان مي‌کردم. به همه ثابت مي‌کردم که به دليل پير شدن نيست که ديگر عاشق نمي‌شوند، بلکه زماني پير مي‌شوند که ديگر عاشق نمي‌شوند. به بچه‌ها بال مي‌دادم، اما آن‌ها را تنها مي‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گيرند. به سالمندان مي‌آموختم با سالمند شدن نيست که مرگ فرا مي‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چيز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] ياد نگرفته‌ام ... ياد گرفته‌ام همه مي‌خواهند بر فراز قله‌ي کوه زندگي کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. ياد گرفته‌ام وقتي نوزادي انگشت شصت پدر را در مشت مي‌فشارد، او را تا ابد اسير عشق خود مي‌کند. ياد گرفته‌ام انسان فقط زماني حق دارد از بالا به پايين بنگرد که بخواهد ياري کند تا افتاده‌اي را از جا بلند کند. چه چيز‌ها که از شما ياد نگرفته‌ام ... . احساساتتان را همواره بيان کنيد و افکارتان را اجرا. اگر مي‌دانستم اين آخرين دقايقي است که تو را مي‌بينم، چنان محکم در آغوش مي‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر مي‌دانستم اين آخرين دقايقي است که تو را مي‌بينم، به تو مي‌گفتم «دوستت دارم» و نمي‌پنداشتم تو خود اين را مي‌داني. هميشه فردايي نيست تا زندگي فرصت ديگري براي جبران اين غفلت‌ها به ما دهد. کساني را که دوست داري هميشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نياز داري. مراقبشان باش. به خودت اين فرص

بحرفیم؟؟

وقتی دو نفر رو می بینم که عشقولانه کنار هم راه میرن و می خندن..
به این فکر می کنم که اینا مخاطب معمولی هَمن یا مخاطب خاص؟ اگه خاصن! می تونم ذهنشون رو بخونم .. می دونم اون لحظه ها چه حرفایی بینشون رد و بدل میشه..
می فهمم ضربان قلبشونو.. درک می کنم گرم شدن بی اختیاری دستاشونو..
میدونم مزه ی خنده ها و قه قهه هاشونو.