سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #عشقت

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات


دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم بازننشست

از روی تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان

بس توبه صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی دری دگر هست؟

بحرفیم؟؟

ﺩﺭﺩ ﯾﻌﻨـﯽ :
ﺍﻣﺸﺒــﻢ ﻣﺜــﻞ ﺷﺒــﺎﯼ ﺩﯾﮕـﻪ
ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸـــﯽ
ﺁﻫﻨﮕــــ ﺑــﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﺑـﺎﺯﻡ ﻓﮑــﺮ ﮐﻨــﯽ
ﺑـﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾـــﯽ ﮐــﻪ ﺑﺎﻫــﻢ ﻣﯿﺰﺩﯾــم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ خیلی همراهم بودی….
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ حتی یه نگاهش برات یه دنیا ارزش داره…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ چقدر باهم دعوا کردیم و آشتی کردیم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ کلی حرف توی دلت میمونه و نمیتونی بهش بگی…
ﺑﻪ ﺍﯾﻨـﮑـﻪ….
لعنت به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ ها….
ﻭ ﻣﺜـــﻞ ﻫﻤﯿﺸــﻪ ﭼﺸﻤــﺎﺕ بایــد ﺗﻘﺎﺻـــ ﭘﺲ ﺑـــﺪن…

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد

من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد

فاضل نظری

بنا کن رسم دلداری، دل و جان دادنش با من
بده پیغام خود از دور اشارت کردنش با من

بسوزان هرچه میخواهی ولی دل را نوازش کن
بپا کن آتش عشقت، سیاوش بودنش با من

رها کن دود آتش را ولی یاد مرا هرگز
سیه کن آسمان با دود، نیلی کردنش با من

تو و دل دادن دریا، من و دنیایی از رؤیا
بزن کشتی به طوفانها به ساحل بردنش با من

ز هر دردی دری بگشا به هر آهنگ شادی کن
بزن بر تار و پود دل، مرتب کردنش با من

بمان بیدل بگو از دل، دل از دلواپسی کم کن
تو وا کن سفره ی دل را صبوری کردنش با من

جلسه شعر خوانی

درووود خدمت دوستداران شعر و هنر

از دوران کهن مردم ایران زمین با شعر رابطه ای نزدیک داشتند

خیلی از مردم کوچه بازار هم ابیاتی از حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا و دیگر شاعران بزرگمان را به یاد دارند

امروز اینجا جمع شدیم یه جلسه شعر و شعر خوانی داشته باشیم

اجازه بدید از استاد غزل حضرت حافظ شروع کنیم

تفعلی به دیوان استاد بزنیم

به به چه غزلی هم اومد

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه ســـــــــــر داری به درمان نمی کوشی نمیدانی مگر دردم

نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آنـــــدم هم که بر خاک روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم و دم می دهی تا کی دمار از من برآ وردی نمی گوئی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برابرت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم چشم در برابر چشمت و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم


حافظ بزرگ این شعر را در دوران جوان و نامزد بازی برای بانو سرودن بعد اتفاقا با هم ازدواج هم کردند و زندگی خوبی رو هم سپری کردند

خلاصه ایی از عشق در ادبیات


عشق بزرگتری واژه ی نام آشنا و پیچیده ترین کلمه از نظر معانی متعدد آنست چون هرکس متناسب با اوضاع و احوال خودش بدان پرداخته.

عشق مقدس است ، باید زیبا، ظریف و با رعایت نزاکت ادبی و اجتماعی بیان شود، هرعشقی که دور از نزاکت باشد هوس و خود باختگیست و در سرزمین عشق جایگاهی ندارد ‌. چه بسیار شاعرانی که زبانی پخته و رسا داشته اند اما در بیان عشق پا از گلیم نزاکت فرا تر نهاده و نتیجه آن گمنامی آنها می باشد.

عشق دومین مرحله از مراحل سیر و سلوک است(طلب،عشق،معرفت،استغنا،توحید،حیرت و فقر و فنا) پس طالب(عاشق) باید رنج ها را به جان خرد تا به مرتبه ی کمال برسد یعنی همان اشرف مخلوقات چون عشق خدایی است و حق هم لایتناهی است پس این شور هم الهی است.

اما بعضی از شاعران معانی متعددی از عشق را بیان کرده اند که عبارتند از:



جامی:



عشق که بازار بتان جای اوست

سلسله بر سلسله سودای اوست



گرمی بازار خراب است عشق

آتش دلهای کباب است عشق



حافظ:



عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی در چهارده روایت

(عشق فر یاد رس است)



مولانا:



عقل گوید شش جهت حد است

بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بار ها



بنابراین کارهایی از عشق برمی آید که از خرد و عقل برنمی آید اما این دو(عقل و عشق) دو بال پرواز برای رسیدن به نقطه اوج (کمال) انسانیت است . انسان بدون عشق یعنی : متحجر و خشک مقدس و چه زیبا شاعر گفته:



هرکه را بر سر نباشد عشق یار

بهر او پالان و افساری بیار



واما انسان عاشق بدون عقل هم به یک هوس باز و خود باخته تبدیل می شود که برهنگی را مرتبه کمال می داند.

واما انواع عشق:

۱_ عشق حقیقی

۲_ عشق مجازی

۳_عشق خیالی



۱_ عشق حقیقی: همان عشق به حقیقت یا ذات اقدس الهی است که در هر انسانی وجود دارد که به صورت های گوناگون تجلی پیدا می کند مثل عشق به ائمه یا عشق به مرشد و ...



۲_ عشق مجازی: عشق انسان به انسان یا عشق انسان به دیگر پدیده های خلقت است و بارز ترین آن همان عشق انسان به انسان است که راهیست برای رسیدن به عشق حقیقی

المجاز قنطرة الحقیقت



۳ _ عشق خیالی: مهمترین عشق در ادبیات است به این معنا که عاشق شیفته کسی است که هرگز به او نمی رسد و در آتش حجر او می سوزد و می سازد .

و در آخر چند بیت زیبا از شاعر هم شهریمان در

تو فقط باش جان هم میدهم!(:

وقتی دستت تو دست عشقته و آروم یه فشار کوچیک به دستت میده ...

بی تفاوت ازین فشار رد نشیا

داره باهات حرف میزنه

...

میگه دوست داره!

میگه هوات و داره!

میگه حواست به من باشه!

میگه حواسش بهت هس!

میگه تنها نیستیا!

میگه....

تو هم همینجور که دستت تو دستشه

آروم انگشت شصتت و بکش رو انگشتاش...


آره

یه وقتایی بی صدا و بی نگاه حرف بزنین

بودنت را دوست دارم
وادارم می کنی به هیچ کسی فکر نکنم
جز تو...❤️