یافتن پست: #عشق

ـشدم فاحشه دستِ روزگـار .
دنیـا تجاوز میکند .
عشق تجاوز میکند .
بدبختی تجاوز میکند .
آنکه قـدرت دارد تجاوز میکند .
و من حامله ی فرزندی هستم .
به نام عقده .
بترسـید از روزی که فرزندم به دنیـا آید .

بی تو ای روشنگر شبهای من بوسه می زد ناله بر لبهای من
در بلور اشک من یاد تو بود در سکوت سینه فریاد تو بود
مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت پرده های ساز آهنگ تو داشت
تو شادی گذشتمی، بخت سعید رفتمی
تو این هیاهوی غریب، بهونه قشنگمی
گفتی نگو دوست دارم، حرفتو باور ندارم
اشتباه می کنی باز هم اشتباه می کنی باز هم
دوسِت دارم من به خدا، قدر تمام قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون
چرا تو باور نداری حرف دل عاشقمو
چرا تو تنها می ذاری دستهای سرد خستمو
بیا که با صدای تو، مهر سکوت رو می شکنم
هزار هزار شعر و غزل نخونده فریاد می زنم
دوسِت دارم من به خدا، قدر تمام قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد , تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی آسمون تشنه ی خونی

آسمون مست گناهی آسمون چه رو سیاهی

اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه

من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد

آسمون تو مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی

این یه غم نامه ی تلخه که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه ی شکستن اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار ... که خودم سنگ صبورم

آسمون پیشم شکستی من دیگه رو پام می مونم

منو از تنم بگیری تو ترانه هام می مونم

اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه

من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد

آسمون تیشت شکسته من دیگه رو پام می مونم

منو از تنم بگیری ... تو ترانه هام می مونم !

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید
نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش
بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید

میتوان زیبا زیست
نه چنان سخت که از عاطفه دلگیرشویم
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بدوخوب
لحظه ها میگذرند
گرم باشیم پرازفکروامید
عشق باشیم وسراسرخورشید
زندگی همهمه مبهمی از ردشدن خاطره هاست
هرکجاخندیدیم هرکجاخنداندیم
زندگانی آنجاست
بی خیال همه تلخیها++++

آنقدر حالم بد است
که حتی مرگ هَم نمیتواند
برایَم کاری کند. !

_در این حد ینی

به سلامتی دختری که تو مراسم عقدش به جای اینکه بگه با اجازه ی بزرگترها گفت با اجازه ی عشقم که نشد بهش برسیم

تویی عاشق تر از عشق ، تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو ، سحر گل کرده شبنم

بنام دوگل بهشت
یکی عشق و دیگری سرنوشت
به قلم گفتم بنویس ؟ هرچه دلش خواست نوشت
ما را خاک پای دوست ، دوست را تاج سر ما نوشت . . .