سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #صندوقچه

️از خیاطی پرسیدند:
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دوختن پارگی های
روح با نخ توبه !!!

❣️از باغبانی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت: کاشت بذر عشق
در زمین دلها، زیر نور ایمان !!!

❣️از باستان شناسی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : کاویدن جانها برای
استخراج گوهر درون !!!

❣️از آیینه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : زدودن غبار آیینه دل
با شیشه پاک کن توکل !!!

❣️از میوه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دست چین خوبی ها
در صندوقچه دل !!!

منم میرم یه روزی آلمان خوش میگذرونم

تولدی دیگر...

از در مجتمع قضایی ... بیرون آمد. ظهر گذشته بود و آفتاب می‌رفت که بی‌رمق شود. زن، حس خاصی داشت.

حسی مخلوط از رهایی، دلتنگی، گیجی، ترس، دلهره و اضطراب. انگار آدم دیگری شده بود و صد‌البته انگار آدم‌های اطرافش هم یک باره نقاب از چهره برداشته بودند. انگار آدم دیگری شده بود، مثل کامپیوتری که ری‌ست شود، دوباره برنامه‌هایش از نو به کار افتاده بودند و البته تنظیم لازم داشتند. همان‌طور که راسته پیاده‌رو را به آرامی طی می‌کرد با خودش زمزمه کرد: جدا شدم، طلاق گرفتم و تمام شد. آن زندگی دیگر تمام شد و بهش فکر نخواهم کرد. من دیگر باز نخواهم گشت.... من به جلو می‌روم، حرکتی جدید را آغاز خواهم کرد. سخت است اما امکان‌پذیر است.

«طلاق» به حرف، ساده است. طلاق که می‌آید مثل سیل و زلزله همه چیز را می‌کند و زیرور می‌کند و می‌برد.... و البته آنچه بیشتر می‌برد، اعتماد و تکیه‌گاه آدمی است. شاید هیچ‌کس به اندازه یک زن معنی تکیه کردن به یک مرد و سپس حس بد و تلخ «نارو خوردن» و رها شدن و معلق ماندن میان زمین و آسمان را درک نکند... .

و مشکل از همین‌جا شروع می‌شود؛ تکیه‌گاه که فرو می‌ریزد، زنی که رها شده حالا همه را به چشم تکیه‌گاهی کاغذی می‌بیند. انگار همه با مشتی حرف پوچ و ظاهری آهن‌گونه آمده‌اند که دو روزی از سر هوس بمانند و باز او را رها کنند و بروند که البته واقعیت گاهی جز این نیست... .

حالا پرسش اصلی مطرح می‌شود: آیا می‌توان دوباره اعتماد کرد؟ می‌توان در میان این همه «تکیه‌گاه نماهای کاغذی هوسباز» تکیه‌گاهی واقعی یافت؟ عشق را می‌توان احیا کرد؟ کسی هست؟ کسی آمده یا خواهد آمد؟... در این سوی دیوار بلند بی‌اعتمادی، در این حس تلخ هراس از سوءاستفاده، در میان این همه آدم هزار لایه و هزار چهره و نقابدار که شاید زمانی نقاب از چهره بردارند و مانند خیلی‌ها درنده‌خو شوند، کسی هست که عشق را احیا کند؟...

جواب این سوال اساسی پیچیده است و هر کسی برایش پاسخ و روایتی دارد که از تجربه و انتخابش سرچشمه گرفته است. خیلی‌ها در صندوقچه دلشان را برای همیشه قفل می‌کنند و کلیدش را به دریا می‌سپارند. گروهی نیز مرهم خشم فروخورده از بی‌تکیه‌گاهی و له شدن غرورشان را خدای ناکرده در بی‌قیدی و بی‌اعتنایی به همه چارچوب‌ها و متاسفانه سرانجام در هوسبازی می‌جویند و به مسیری می‌روند که نباید بروند... .

اما گروه


اين سراي ناشكيب مرا كشت
اينبار كن تا در دوريت روي تازه كنم و اين فصل مرا نكشد و با نرمي به انجامد كه دير زماني است كه ناي ايستادن و كردن سايه در غروب هواي دلم را ندارم
و اين بار اي از رويت به يادگار بر خوام داشت نا هميشه در خاطرش را زنده و تازه نگهدارم
و گاه از آن رايحه خوش بي منتهايت را كنم
و به سرايم را به جاي از
و چه دور مي نمايد هيچ ديده نمي شود فقط ياد وخاطر آن ساحل امن مرا به دل بيكران محبتت روانه ساخته و قطب دلم همواره جهت تو را نشان مي دهد كه چه است
هرگز مرا پيدا نكن تا در همواره وشيدا بمانم و از اين شيدايي هميشه باشم وبا هواي تو به سوي پرواز كنم

نوازش

یکی از بزرگترن لذتهای زندگیم این بود که بعد از کلاس رفتارشناسی مو به موی مطالب کلاس رو واسه گل بی بی بگم و اون پیرزن مهربون بی سواد نظرشو بگه و من مقایسه کنم . همیشه هم شگفت زده می شدم از حرفای نابش . اون روز اما وقتی از کلاس برگشتم بی حس و حال بودم . یه چیزی غلط بود . بحث کلاس، نوازش بود . استاد می گفت همه ی آدمها به نوازش احتیاج دارن و خواه ناخواه در جامعه ما به همدیگه نواز می دیم . مثلا اینکه چقدر لباست قشنگه . چه دختر پر جنب و جوشی . چقدر قشنگ می خندی و..... همه ی اینا نوازشه و نوازش از ارکان مهم و خوشایند زندگیه . پس چرا من از بعضی از این نوازشها حالم بد میشد . نکنه عیب و ایرادی دارم ؟!!!
گل بی بی که سلام نمازش تموم شد امون ندادم از سر سجاده بلند بشه . پرسیدم بی بی جان ! من روانی موانی نیستم ؟؟ و ماجرا رو تعریف کردم . صندوقچه ی تجربه های ناب روزگار بود دهن بی بی . نه ننه ذاتت درسته . همه ی آدما میوه رسیده آبدار دوست دارن اما یه تعدادی هم از همین میوه رسیده آبدار دزدی خوششون نمیاد . عقشون میگیره از حق خوری . وقتی شایان سی و هفت ساله زن و بچه دار نیششو باز می کنه که بهت بگه چقدر نازی یا به قول استادتون بهت نوازش میده ته قلبت بهت میگه این همون میوه آبداریه که حق خانم شایانه . واسه اون حسرته و واسه تو حکم میوه دزدی رو داره . تلخ و گس و گندیده به نظرت میاد . این نوازش اگه به جونت نشست به خودت شک کن . ........................
.........
.........
این عملی ترین تمرین بحث نوازش بود . جمله ی : " نه ننه ! ذاتت درسته " هنوزم که هنوزه توی سرم اکو میشه . مثل یه آهنگ قشنگ پرنوازش .

💖🌹🌹🌹
از خياطي پرسيدند:
زندگي يعني چه ؟گفت :
دوختن پارگي هاي
روح با نخ توبه !!!!




از باغباني پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
کاشت بذر عشق در زمين
دلها زير نور ايمان !!!!!



از باستان شناسي پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
کاويدن جانها براي
استخراج گوهر درون !!!!!




از آيينه فروشي پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
زدودن غبار آيينه دل
با شيشه پاک کن توکل !!!!!



از ميوه فروشي پرسيدند :
زندگي يعني چه ؟گفت :
دست چين خوبي ها
در صندوقچه دل !
🌹🌹🌸🌸🌼

سلام عزیزان

به شنبه خوش آمدید...
خدایا..؛
ﺍﻣﺮﻭﺯ مشکل ﮔﺸﺎﯼ
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﺎﺵ
ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ
را ﻫﻤﻮﺍﺭ ﮐﻦ...
ﻭ ﺻﻨﺪﻭﻗﭽﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺷﺎﻥ
ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻦ ﺍﺯ
ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯﺷﺎﻥ ﮐﻦ،
ﺍﺯ ﻫﺮ ﻧﯿﺎﺯﯼ

آمین

❤️عشقت را
☁️لابه لای ابردل تنگی
📬درصندوقچه ی جانم
✉️پنهان کردم
⏳تاهرزمان كه
🔑یافتم کلید قلبت را
☔️برسرت باران
❤️دوستت دارم❤️ ببارم
💋وتوراغرق بوسه کنم

یادش بخیر شب قدر پارسال
آرزو هامونو یه جا جمع کردیم و از خدا خواستیم
یکسال گذشت؛
چه آرزوهایی که برآورده شد واشتباه بود...
چه آدم هایی که برامون عزیز بودن و ناجور شکستنمون...
چه غمایی کشیدیم وچه اشک هایی از چشمانمان جاری شد...
چه لبخندهای بی دلیلی که شادمان کرد وچه لبخندهایی که برای پنهان کردن غم هایمان زدیم...
چه آدماهایی که وارد زندگیمان شدند
وچه آدماهایی که رفتن...
وهزاران هزار اتفاق دیگه...
خدایا امسال که گذشت
دردهامونو با تاوانش پس دادیم
وخاطراتمونو در صندوقچه تنهایمان پنهان کردیم...
خدایا اگه این دفعه خواستی برامون
بنویسی از شادیا بیشتر بنویس...
از آدم های با وفایی بنویس که خالصانه دوستمان دارند
از ساختن ها بنویس
شکستن ها را خوب بلد شده ایم...
هر چه خواستی بنویسی ازنو بنویس،خوب.

فاضل نظری
=========
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج



ای موی پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج



یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج



ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج



یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج