سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #شمع

شیخ بهایی -

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست

حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست

گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت
از میکده هم به سوی حق راهی هست


تا منزل آدمی سرای دنیاست
کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست

خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست، از بهارش پیداست

آن حرف که از دلت غمی بگشاید
در صحبت دل شکستگان می‌باید

هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت
جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید

گفتم که کنم تحفه‌ات ای لاله عذار
جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار

گفتا که بهائی، این فضولی بگذار
جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار


تا نیست نگردی، ره هستت ندهند
این مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهی
سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

فروغ فرخزاد

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه می‌چکید ز مژگان نازکم
بر برگ دست‌های تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دست‌های کوچکشان چنگ می‌زدند

در عطر عود و ناله اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می‌زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع‌ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی

با ساق‌های نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلک‌های تو رویای روشنی

من تشنه صدای تو بودم که می‌سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می‌کنند
افسانه‌های کهنه لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح‌های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می‌تپید
من شعله‌ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بهشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام

حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم

آن چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم...
.
.
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه‌ی چشم
آن‌قدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی‌مرد زحسرت "فرهاد"
خواندم افسانه‌ی "شیرین" و به خوابش کردم

دل که خونابه‌‌‌ی غم بود و جگر گوشه‌ی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
.
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم...

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

رهی معیری

این متن طلاست

شمع به کبریت گفت: از تو میترسم تو قاتل من هستی
کبریت گفت:از من نترس
از ریسمانی بترس که در دل خود جای دادی.
عامل نابودی انسان ها تفکرات منفی خودشان است
نه عوامل بیرونی

به دست شعله هاي شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را
تا رسيدم به اين بيت:
اگر اين بار رو در رو شدم با خود در آيينه
به آهي محو خواهم کرد تنها دشمن خود را

به اميدي که شايد بگذري از کوچه ام يک شب
به دست شعله هاي شمع دادم دامن خود را / مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را
اگر تقدير تن دادن به فرمان زليخا بود / همان بهتر که دست گرگ مي ديدم تن خود را
تو را اي عشق، از بين هوس ها يافتم آخر / شبيه آن که در انبار کاهي سوزن خود را
اگر اين بار رو در رو شدم با خود در آئينه / به آهي محو خواهم کرد تنها دشمن خود را
بگو با آسمانِ بغض دارِ پيرهن از ابر / براي گريه کردن پاره کن پيراهن خود را
به اميدي که شايد بگذري از کوچه ام يک شب / به در آويختم فانوس هرشب روشن خود را

او را که دل از عشق مشوش باشد

هر قصه که گوید همه دلکش باشد

تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی

بشنو، بشنو که قصه‌شان خوش باشد

شیخ بهایی



تا نیست نگردی، ره هستت ندهند

این مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهی

سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند

شیخ بهایی



بر درگه دوست، هر که صادق برود

تا حشر ز خاطرش علائق برود

صد ساله نماز عابد صومعه‌دار

قربان سر نیاز عاشق برود

شیخ بهایی