یافتن پست: #حرف

اشک ودوست دارم چون
مونس تنهاییم بود


همون اشکی که به حرفای دلم گوش میکنه

همون اشکی که غم ودردهای منو میفهمید

همون اشکی که ازشدت غم اغوش گرم چشمانم رو رها میکرد

وبر گونه هام سرازیر میشد

همون اشکی که مهمون دستای سرد وبی کس من شد

ای اشک

ای همدم من

ای هم زبون من

هیچ وقت فراموشت نمیکنم

چون فقط توبودی که تنهام نذاشتی

هرشب به یادت اشک میریزم تا بدانی چقدر دوست دارم

درسته من زیاد حوصله حرف زدم ندارم، ولی دلیل نمیشه تو هی برام حرف نزنی.

"ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ" ﺗﻠﻔﻨﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﻣُﺪﺍﻡ
ﺻﺪﺍﯼ ﻏﺮﯾﺒﻪﺍﯼﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺮﺍﻍِ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﯾﮏﺷﻨﺒﻪﯼ ﺳﻮﺕﻭﮐﻮﺭﯼﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥِ ﺍﺑﺮﯼﺍﺵ ﺫﺭّﻩﺍﯼ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺣﺮﻑﻫﺎﯼ ﺑﯽﺭﺑﻄﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺮ ﻣﯽﺑَﺮَﺩ ﺣﻮﺻﻠﻪﺍﻡ ﺭﺍ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺯﻝﺯﺩﻥ ﺍﺯ ﭘﺸﺖِ ﺷﯿﺸﻪﺍﯼﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺐ ﻣﯽﺭﺳﺪ
ﻓﮑﺮﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﺶ ﻗﺪﻡﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﻨﺪﻧﺪ ﺍﻣّﺎ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻨﺪ
ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﯽﺁﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪﺷﺐ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﻝﺳﭙﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﮐﺴﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮔُﻞ ﻧﻤﯽﺧَﺮَﺩ ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖِ ﺷﯿﺸﻪﻫﺎﯼ ﺍﺗﺎﻗﺖ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺿﺎﻓﻪﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺳﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕِ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺧﻼﺻﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩﺍﯼﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺬﺍﺑﺖ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺧﺎﻃﺮﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽﺁﻭَﺭَﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﻨﺪﯼ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻋﻘﺮﺑﻪﻫﺎﯼ ﺳﺎﻋﺘﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩﺍﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﮐﺸﯿﺪﻥِ ﺗﻮﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﺯﻧﮓ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﺍﻣّﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪﺍﯼ ﺳﺮﺍﻍِ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﺸﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺐ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ

نشسته روو کاناپه چایی رو هورت می کشه.موهاش حسابی به هم ریخته.صورتش از عصبانیت قرمز شده.یه سیگار روشن می کنه شروع می کنه به پک زدن!

میام می شینم رو به روش

میگم: بنال ببینم چته!؟

میگه:باورت می شه!؟بعد اون همه خوبی که بهش کردم بهم جواب رد داد!اون همه صبح تا شب مث سگ جون کندم که دوسم داشته باشه.که حس نکنه چیزی کمه.که روو لباش خنده بیاد.من روو لباش خنده آوردم.بعد از آشنایی با من اون آدم افسرده ی سابق نبود.حالا اینم شد جواب ما!

یهو بلند می زنم زیر خنده!

صداشو می بره بالا میگه:درد بی درمون!کجای حرفام خنده دار بود!؟

یه مکثی می کنم بعد میگم:

بچه بودم.تازه کامپیوتر پنتیوم اومده بود.حمید پسرخاله م یه دونشو داشت.نه سال ازم بزرگتر بود.می رفتم خونشون و کلی خواهش تمنا که بذاره منم باهاش فوتبال بازی کنم.اونم قبول می کرد.بهم دکمه ی D رو نشون داد و گفت هروقت نزدیک دروازه شدیم بزن.خودشم یه دسته دستش بود و به قولی هم تیمی من بود.ما همیشه بازیامونو می بردیم!

می پره توو حرفم میگه:چه ربطی داره!؟چرا پرت و پلا میگی !؟

بدون این که به حرفش توجه کنم ادامه دادم:

بزرگتر که شدم با حمید خیلی رفیق شدم!یه روزی توو یه جمعی گفت:این پسرخاله ی ما از بچگی اسگل بوده.میومد خونه مون گیر می داد که با کامپیوتر من فوتبال بازی کنه!منم بهش الکی یه دکمه روو کیبورد نشون داده بودم که مثلا وقتی نزدیک دروازه شدیم شوت بزنه.خودم می نشستم فوتبال بازی می کردم این دیوونه هم تا نزدیک دروازه می شدیم D رو فشار می داد.فک می کرد خودش گل زده!

یهو با یه حالت گیج و ویج نگام می کنه می پرسه: یعنی چی!؟

میگمه دستِ یکی دیگه بوده بدبخت.تو بی خودی هی اون دکمه رو فشار می دادی...!
...حکایت آشناییست...

هنوز چشم به راهند
غم از دست دادن عزيزان و روبه رو شدن با جاي خالي آنان چهار مرحله دارد: انکار و ناباوري، خشم، غم و در آخر، اتمام دوره سوگ و بازگشت به زندگي جديد. در مرحله يک، انکار و ناباوري رخ مي دهد: در اين مرحله، افراد باور ندارند که عزيزشان فوت کرده است. هنوز منتظرند او برگردد و کانون خانواده دوباره گرم و کامل شود. اين احساس و باور بويژه در افرادي که مدتي در خانواده نبوده اند، در سفر يا در فاصله هاي دور بوده اند، پر رنگ تر است. در چنين خانواده هايي افراد خانواده هنوز به عادت قديم منتظرند که متوفي برگردد و نبود او در خانواده مانند مسافرت يا ماموريت او تجربه مي شود. اعضاي خانواده «چشم به راه» مي مانند که متوفي از ماموريت و از راه برسد. که با گذشت زمان و بازنگشتن متوفي، افراد کم کم به مرحله دو مي رسند که همان مرحله خشم است.

خشم آغاز مي شود
مرحله دوم، آغاز خشم: جاي خالي متوفي، نبود وي در مهماني ها، مراسم، خانواده و... خشم اعضاي خانواده را به همراه دارد که «کجايي؟»، «چرا نيستي؟»، «چرا رفتي؟» و حرف هايي از اين دست که همه کم و بيش با آن آشنا هستيم. خشم در اين مرحله عادي است. پس از اين مرحله و نبود مکرر و بي وقفه متوفي در مراسم، زندگي خانوادگي و بتدريج اعضاي خانواده را به مرحله سوم سوگ نزديک مي کند که مرحله سوم، افسردگي يا غم است. چنين غمي هم طبيعي است و اطرافيان نبايد بيش از اندازه نگران باشند. غم از دست دادن همسر و نبود پدر و تجربه جاي خالي وي پديده اي سخت، اما طبيعي است. بعد از گذشت زمان بتدريج دوره غم هم سپري مي شود و در نهايت دوره سوگ به پايان مي رسد وفرد دوباره به زندگي بر مي گردد. زندگي، بدون وجود عزيز از دست رفته و البته با جاي خالي هميشگي او.

چند نکته درباره کودکان و نوجوانان
کودکان و نوجوانان گروهي هستند که آسيب پذيرترند و بايد به آنان توجه بيشتري شود به همين دليل در اينجا به چند نکته هم درباره سوگ آنان اشاره مي کنيم:
1 معمولا بزرگسالان غم و سوگ کودکان و نوجوانان را کمتر از حد ارزيابي مي کنند. حتي بسياري از اوقات به هيچ عنوان تصور نمي کنند ممکن است همان رنج و دردي که خودشان تجربه مي کنند، کودکان و نوجوانان هم تجربه کنند و حتي به درجات بسيار بالاتر با آن روبه رو باشند.
2 در بيشتر موارد بزرگسالان آن قدر در غم و سوگ خويش گرفتارند که از کودکان غافل مي شو

کار کرد حرمت‌ها

می‌گویند برخی حرف‌های بزرگ‌ترها را باید با آب طلا نوشت. یکی از آنها این است که حرمت از یک در خارج می‌شود و آرامش از در دیگر. واقعیت این است که حرمت‌ها، روابط میان آدم‌ها را کنترل و پاکیزه می‌کند. حرمت‌ها اجازه هرگونه سخن گفتنی را نمی‌دهند، اجازه هر رفتاری را در هر موقعیتی و هر لباسی را در هر مراسمی نمی‌دهند. حرمت، افراد را جامعه‌پذیر کرده و حس‌هایی چون خشم، طمع و حتی شادی بی‌ضابطه را متعادل می‌کند. جامعه‌شناسان با توجه به حرکت شتابناک جامعه ایرانی به سوی مدرنیته، بخصوص با ورود شبکه‌های اجتماعی از برنامه‌ریزان فرهنگی درخواست می‌کنند برای آسیب ندیدن بیشتر معادله سنت ـ حرمت فکری بکنند که آرامش شخص و جامعه در حرمت است... .

از حرمت‌شکنی تا سنت‌شکنی

زندگی ماشینی و روند توسعه، جامعه را تغییر داده و این تغییر در دامنه متنوعی از آداب و رسوم و شکل لباس پوشیدن و غذاخوردن و سخن‌گفتن و خلاصه کلام، آنچه نامش را سبک زندگی می‌گذاریم، قابل مشاهده است. زندگی مدرن با وجود تمام مزایایی که دارد و برخی از این مزایا اصولا قابل انکار و چشم‌پوشی نیست، یک آسیب بزرگ به دنبال دارد و آن «سنت‌شکنی» است. برخی انسان‌هایی که امروز به نام «انسان مدرن» می‌شناسیم‌شان، امروزی بودن را در تمسخر، تحقیر، دوری گزیدن و حتی انکار سنت‌هایی می‌دانند که در گذشته‌ای نه‌چندان دور شاهد اجرایش در خانواده‌‌شان بوده‌اند. به‌زعم آنان بسیاری سنت‌ها کهنه و قدیمی شده و کارکرد خود را از دست داده‌اند و کسی که مقید و پایبند به این سنت‌ها باشد را حتی «امل» می‌نامند. این افراد متاسفانه در طیف وسیعی در جامعه حضور دارند و در موقعیت‌های بسیار متنوع، هر سنتی را که رعایت کردنش اندکی زحمت لازم داشته باشد به چالش تمسخر می‌کشند. شکی نیست که در سبک امروزی زندگی، مجال و فرصت برای رعایت بسیاری سنت‌ها نیست، اما ماجرا اینجاست که شکستن هیمنه و اقتدار آن سنت نزد جامعه نیز مشکلی را حل نمی‌کند.

توجه کنید که «فرزندسالاری» نمونه بارز سنت‌شکنی در جامعه امروز ایران است. آنجا که حتی خود نهاد خانواده به نوعی پذیرفته است که پدر و مادر با فعل مفرد و حتی با اسم کوچک صدا شوند. جلویشان هر رفتاری انجام و هر حرفی ـ حتی با لحنی جنگجویانه، گستاخانه و پرخاش‌جویانه ـ گفته شود و آب هم از آب تکان نخورد. جالب اینجاست که بسیاری خانواده‌ها حتی این رفتار را نشان مدرنیته دانسته، آن را تشویق و نمونه‌ای از آزادی دادن به کودک و با کلاس بودن و امروزی بودن به شمار می‌آورند! به زعم روان‌شناسان اجتماعی، ریشه بسیاری از حرمت‌هایی که جامعه ایرانی به آن مقید است در سنت‌هاست و سنت‌شکنی به نوعی حرمت‌شکنی نیز محسوب
می‌شود.

آنان معتقدند جامعه باید پیش از خراب کردن یا شکستن یک سنت اول برای جایگزین آن فکری کرده و بعد اقدام به خراب کردنش کند. چرا که خراب کردن ساختمان‌های قدیمی، بدون جایگزین‌کردن با ساختمان‌های جدید، جز زمین خالی برجای نمی‌گذارد و متناظرا خالی کردن جامعه از حرمت‌های ریشه‌دار در سنت‌ها، چیزی جز بی‌هویتی، از میان رفتن یا کمرنگ شدن ارزش‌های هزاران مساله دینی ـ ملی و سرانجام آمادگی بر