یافتن پست: #جانا

کمی نفس بگیر ای دل، از دوست داشتنش ! از راه رسیده فصلی که در آن یک دنیا آذوقه از "عشق" داریم که میشود، با آن در زمستان جانانه عاشقی کرد …
ای برای همسرم


بعدِ تو صد لعنت به من گر عاشق شوم

سلااام
چطوورین

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﻏﻠﺐ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﮔﺮ ﺣﻀﻮﺭﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﯾﺎﺩﺕ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﺗﺎ ﺭﻗﯿﺒﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺎﺷﺎﻥ ﺯﻧﻨﺪ
ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺑﯿﻌﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﮔﺮ ﻓﺮﺍﻕ ﺍﻓﺘﺪ ﺩﻣﯽ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺒﺮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺩﻝ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺟﻌﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺟﺎﻥِ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﻋﻄﺮ ﻧﺎﻣﺖ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﭘﯿﭽﺪ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﺩﺭ ﺿﯿﺎﻓﺘﻬﺎﯼ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ
ﻣﺎﻩ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺍﺧﺘﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ

بالاخره نمردیم ما هم لاکچری شدیم
ریا نباشه یخچال خونمونه ))

Saj:
در زندگی یک روز هایی هست
که نمی‌دانی دقیقا چه می‌خواهی !
نمی‌دانی چه مرگت است !
فقط می‌دانی که خوب نیستی ..

از همان خوب نیستم هایی که
با یک احوال پرسی ساده لب وا نمی‌کند ...
باید یک نفر بنشیند دست بگذارد روی شانه ات
از ته دل بگوید :
چه مرگت است دیوانه جان ؟
سِفت بغلش کنی و تمامِ خوب نبودن هایت
از چشم هایت بزند بیرون ...

مهم نیست چگونه دلت گرفته
یا چرا ..
مهم همان آدمی ست
که باید خوب نبودنت را ببیند ...
همانی که آغوشش
جان می‌دهد برای
یک خوب نبودنِ راحت ...

خودمانیم !
چقدر از این احوال پرسی های جانانه
به هم بدهکاریم ..
چقدر ...

اینوخخخ

جانانم...
میبینی چه هیاهویی بود؟
همه دغدغه پایان پاییز را داشتند...
اخرین پنجشنبه،جمعه...یلدا...
ناراحت بودندکه این پاییز هم گذشت
و یارشان نیامد
نیامد که پاییزشان رویایی شود...
اما جان دل من...
تو هروقت که خواستی بیا...
من در انتظارتم
تو که بیایی...
من فصل به نامت میکنم
ماهی به نام آمدنت...
و در تقویم دلم،آمدنت را ثبت میکنم...
مگر پاییز چه دارد
که فصل نخواهد داشت ؟
مهم آمدن توست...
حال هر وقت که میخواهد باشد...