یافتن پست: #جانا

آذر

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

آنچه منتظرش بوده‌ای از راه رسیده است، وقت را از دست نده که دوباره رو کردن موقعیت ممکن است سال‌ها طول بکشد.

دی

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

موقعیت شناسی یکی از رمزهای مهم موفقیت است، اگر می‌خواهید در زندگی به آرزوهای خود برسید قدر فرصت‌ها را بدانید.

بهمن

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

ساده‌بینی و سهل‌انگاری در زندگی مسائل را پیچیده‌تر می‌کند. دیدگاهت را نسبت به اطرافت عمیق‌تر کن.

اسفند

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد

دل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد

انتظار سخت و دشوار است، آن که رفته شاید دیگر برنگردد، اما شما نباید امید خود را از دست دهید.

عشق را تفسیر کردن کار هر استاد نیست
تیشه ایی بر بیستون چون تیشه فرهاد نیست

سینه لرزان , دل سوزان و چشم خونچکان
غیر از این باشد , کلامی جز , صدای باد نیست

سر بجای پای باید در ره جانان رود
ورنه هر عشق مجازی پایه و بنیاد نیست

عشق را آرام بنشان در سکوت سینه ام
در حریم کوی مستان جای هر فریاد نیست

گرچه مجنونم به هر لیلا در این دشت جنون
عشق تو با هیچ عشقی در دلم همزاد نیست

جام پاکان پر کنی از آن شراب عاشقی
ساقیا میخانهء تو , جای هر شیاد نیست

بلبل دل را تو خود بر دام شیدایی کشان
ورنه از بند هوس , هر بیدلی آزاد نیست

دام عشقی بر , ره ام افکنده چشم مست تو
هیچ دامی بهتر از این دام و آن صیاد نیست

دلتنگ توام جانا هر دم که روم جایی ..... با خود به سفر بردم یاد تو و تنهایی
رفتم که سفر شاید درمان دلم گردد ..... رفتن نبود چاره وقتی که تو اینجایی
از کوی تو رفتم من تا دل بشود آرام ...... بیهوده سفر کردم وقتی که تو ماوائی

با یک غزل ساده از عشق تو می گویم .... آخر چه شود حاصل جز غصه و رسوایی
در حسرت دیدارت بی خوابم و بیدارم ...... یاد دل من هستی؟ ای مظهر زیبایی
تلخ است همه عمرم از شدت دلتنگی .... یا سوی تو باز آیم , یا اینکه تو می آئی

یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهد
مثل یک عاشق دیوانه تو را می خواهد
گاه با یاد تو زانو به بغل می گیرد
خاطراتش شده افسانه تو را می خواهد
می نشیند سر راه تو , که بر می گردی
عمری این جور , غریبانه تو را می خواهد

....................

پای پیمان تو از جان و دلش می گذرد
عشق می ورزد و جانانه تو را می خواهد
یاد تو همدم تنهایی شب هایش هست .... یعنی عاشق شده , رندانه تو را می خواهد

روی ناچاری اگر جرعه ای از باده خورد ..... غرض این است که مستانه تو را می خواهد

چشم بر پنجره نازک دل می دوزد ...... تا بیایی , دل ویرانه تو را می خواهد

بی تو این دیده کجا میل به دیدن دارد
قصه ی عشق مگر بی تو شنیدن دارد

بال پرواز مرا سخت شکستی ای داد
بعدتو وحشت یک لحظه پریدن دارد

لب خشکیده ی مارا نظری کن جانا
جز لبت بوسه مگر ارزش چیدن دارد

ای که راهت ز ره عشق جدا بنمودی
واقعا بعد تو این راه رسیدن دارد

مونسی نیست مرا بعد سفر کردن تو
همدم دردم و این درد، کشیدن دارد

تا که پرهیز نمودی ز هم آغوشی من
سینه ام حسرت آغوش ، شدیدا دارد

باید از تلخی انگور گذشت

تا به یک مستی جانانه رسید

باید از تیشه ی نامرد چشید

تا به یک قامت مردانه رسید

جانا
می خواهم دست هایم را به جیب هایت سنجاق کنم
لب هایم را به ته ریش مردانه ات
چشم هایم را به چشم هایت
چه لذتی دارد سنجاق شدن به "تو"
مانند پرنده ای که به بال هایش سنجاق شده است...

نور دلم فرهادم

جانی و جانانه وشی، دم نزنم گر بکشی
یا به کمندم بکشی، یا برهانی
خواهم از دل، که با شور عشقت کند زندگانی
دل نمیرد اگر من بمیرم تو در دل بمانی

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست


پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشم‌نگاری بوده است


خاکی که بزیر پای هر نادانی است کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است انگشت وزیر یا لب سلطانی است


برخیز و بیا بُتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما


این کوزه که آبخواره مزدوری است از دیده شاهست و دل دستوری است
هر کاسه می که بر کف مخموری است از عارض مستی و لب مستوری است

عمر خیام