سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #جانا

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله

نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پســندم آنچه را جانان پسـندد

بابا طاهر



هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
دلــش از درد دنــیا ریشــــتر بی
اگر بر سر نهی چون خســروان تاج
به شیرین جانت آخر نیشتر بی

بابا طاهر



هر آنکس عاشق است از جان نترسد
یقیــــن از بند و از زنـــدان نترســـد
دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد

بابا طاهر

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود

آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد

هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم

پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت

نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری

کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت

دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد

برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت

گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم گفت باش

ذرهٔ دیگر چه باشد ذره‌ای دیگر بسوخت

چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست

کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت

جانان چیست؟؟؟





چیه فکر کردی دارم شعر حافظ میخونم یا عاشق شدم...!؟؟؟
هههههه زهی خیال باطل!!!!
جانان جاییست که در آن نان میگذارند...!!!!

جان به کف
خنده به لب
شعله به دل
شور به سر

جان فدا در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز

گفتمش دل میخری ؟
یک دل عاشق میخری ؟
گفت چند است این دل اشفته حال؟
گفتمش من رایگانت میدهم
عاشقانه پاک و بی غش میدهم
تو فقط شادان بخند
شاد و شادمان ازدل بخند
دست بر دل زد دید تازه است
عشق در رگهایش زنده است
ناگهان دل را از من ربود
گفت با من بیا
دلداده پر فروغ
تا که پاداشت دهم
نیک جایگاهت دهم
رفت این کوچه و ان کوچه دور
من به دنبالش با عشق وغرور
بر سر کوچه لیلا رسید
گفت اینجا بنشین
جایگاه مجنون بوده است
رفت در کوچه ای
دل بمانددر حسرت یک بوسه ای
کاش کوچه دوم نبود
دلم را مفت انداخت و رفت
زیر پایش له نمود سر برفت
رفتم دلرا برداشتم جانان من
جای پایش مانده بود بر جان من
من همی
چشمم به ان کوچه نشست
تا که شاید بیاید
دلم را گیرد به دست
من که این دل را با دل داده ام
حق من این نبود
تا به درد افتاده ام

این صبح بخیر ها

کفاف
دوست داشتنت را نمی دهد

باید جانانه
ببوسمت

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

جناب :
خرم آن روز کز این منزل بروم ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
راحت جان طلبم از پی بروم

جانا خُـودت هـم می دانی خیالت مرا بی خیال همـه ِعـالم کـرده اسـت؟