یافتن پست: #بگذرد

دلت که تنگ یک نفر باشد….خود خدا هم که بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی…فایده ندارد

تو دلت تنگ است….دلت برای همان یک نفر تنگ است

از گناه مست اگر زاهد به کفر آمد چه غم از خطای اهل دل باشد که خالق بگذرد /

سخن روز


منبع: تصنيف غررالحكم و دررالكلم ص 133 ، ح 2282

امام علي عليه السلام : مَنْ عَطَفَ عَلَيْهِ اللَّيْلُ و النَّهارُ اَدَّباهُ وَ اَبلَياهُ وَ اِلَي الْمَنايا اَدْنَياهُ ؛
شب و روز بر هر كس بگذرد، او را ادب مي كند، فرسوده اش مي نمايد و به مرگ نزديكش مي سازد.

پلك احساس

خبرت هست که بي روي تو آرامم نيست طاقت بار فراق اين همه ايامم نيست
سعدي


حديث روز

پيامبر اسلام (ص) : خشم و غضب، ايمان را فاسد مي کند، همان طور که سرکه، عسل را فاسد مي کند.
وسايل الشيعه

کاش بارانی ببارد قلب‌ها را تر کند بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه‌ها رشته رشته مویرگ‌های هوا را تر کند بشکند در هم طلسم کهنه این باغ را شاخه‌های خشک و بی بار دعا را تر کند مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه‌ها تا ناکجا را تر کند چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده‌ها شاید این باران -که می‌بارد- شما را تر کند

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول


گر ولی زهری خورد نوشی شود

ور خورد طالب سیه‌هوشی شود

رب هب لی از سلیمان آمدست

که مده غیر مرا این ملک دست

تو مکن با غیر من این لطف و جود

این حسد را ماند اما آن نبود

نکتهٔ لا ینبغی می‌خوان بجان

سر من بعدی ز بخل او مدان

بلک اندر ملک دید او صد خطر

موبمو ملک جهان بد بیم سر

بیم سر با بیم سر با بیم دین

امتحانی نیست ما را مثل این

پس سلیمان همتی باید که او

بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو

با چنان قوت که او را بود هم

موج آن ملکش فرو می‌بست دم

چون برو بنشست زین اندوه گرد

بر همه شاهان عالم رحم کرد

شد شفیع و گفت این ملک و لوا

با کمالی ده که دادی مر مرا

هرکه را بدهی و بکنی آن کرم

او سلیمانست وانکس هم منم

او نباشد بعدی او باشد معی

خود معی چه بود منم بی‌مدعی

شرح این فرضست گفتن لیک من

باز می‌گردم به قصهٔ مرد و زن

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول


گر ولی زهری خورد نوشی شود

ور خورد طالب سیه‌هوشی شود

رب هب لی از سلیمان آمدست

که مده غیر مرا این ملک دست

تو مکن با غیر من این لطف و جود

این حسد را ماند اما آن نبود

نکتهٔ لا ینبغی می‌خوان بجان

سر من بعدی ز بخل او مدان

بلک اندر ملک دید او صد خطر

موبمو ملک جهان بد بیم سر

بیم سر با بیم سر با بیم دین

امتحانی نیست ما را مثل این

پس سلیمان همتی باید که او

بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو

با چنان قوت که او را بود هم

موج آن ملکش فرو می‌بست دم

چون برو بنشست زین اندوه گرد

بر همه شاهان عالم رحم کرد

شد شفیع و گفت این ملک و لوا

با کمالی ده که دادی مر مرا

هرکه را بدهی و بکنی آن کرم

او سلیمانست وانکس هم منم

او نباشد بعدی او باشد معی

خود معی چه بود منم بی‌مدعی

شرح این فرضست گفتن لیک من

باز می‌گردم به قصهٔ مرد و زن

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم

که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله

که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

دلت تنگ که باشی ، تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد

و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد

تو دلت تنگ است...

دلت برای همان یک نفر تنگ است...

تا نیاید... تا نباشد... تو هنوز دلتنگی

زندگی کوتاه تر از آن است که...
به خصومت بگذرد!
و قلب ها گرامی تر از آنند...
که بشکنند
فردا طلوع خواهد کرد!
حتی اگر نباشیم!