یافتن پست: #به

من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است!!
من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کم رنگ تر کنند!!!
من تنهانیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود . . .
چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم.!!
هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من . . . ! !

آدمهايي كه خيلي مهربونن رو هيچوقت پشيمون نكنين چون به وقتش بي رحمترين و سنگدل ترين آدمهايي ميشن كه تا حالا نديدين

نشسته روو کاناپه چایی رو هورت می کشه.موهاش حسابی به هم ریخته.صورتش از عصبانیت قرمز شده.یه سیگار روشن می کنه شروع می کنه به پک زدن!

میام می شینم رو به روش

میگم: بنال ببینم چته!؟

میگه:باورت می شه!؟بعد اون همه خوبی که بهش کردم بهم جواب رد داد!اون همه صبح تا شب مث سگ جون کندم که دوسم داشته باشه.که حس نکنه چیزی کمه.که روو لباش خنده بیاد.من روو لباش خنده آوردم.بعد از آشنایی با من اون آدم افسرده ی سابق نبود.حالا اینم شد جواب ما!

یهو بلند می زنم زیر خنده!

صداشو می بره بالا میگه:درد بی درمون!کجای حرفام خنده دار بود!؟

یه مکثی می کنم بعد میگم:

بچه بودم.تازه کامپیوتر پنتیوم اومده بود.حمید پسرخاله م یه دونشو داشت.نه سال ازم بزرگتر بود.می رفتم خونشون و کلی خواهش تمنا که بذاره منم باهاش فوتبال بازی کنم.اونم قبول می کرد.بهم دکمه ی D رو نشون داد و گفت هروقت نزدیک دروازه شدیم بزن.خودشم یه دسته دستش بود و به قولی هم تیمی من بود.ما همیشه بازیامونو می بردیم!

می پره توو حرفم میگه:چه ربطی داره!؟چرا پرت و پلا میگی !؟

بدون این که به حرفش توجه کنم ادامه دادم:

بزرگتر که شدم با حمید خیلی رفیق شدم!یه روزی توو یه جمعی گفت:این پسرخاله ی ما از بچگی اسگل بوده.میومد خونه مون گیر می داد که با کامپیوتر من فوتبال بازی کنه!منم بهش الکی یه دکمه روو کیبورد نشون داده بودم که مثلا وقتی نزدیک دروازه شدیم شوت بزنه.خودم می نشستم فوتبال بازی می کردم این دیوونه هم تا نزدیک دروازه می شدیم D رو فشار می داد.فک می کرد خودش گل زده!

یهو با یه حالت گیج و ویج نگام می کنه می پرسه: یعنی چی!؟

میگمه دستِ یکی دیگه بوده بدبخت.تو بی خودی هی اون دکمه رو فشار می دادی...!
...حکایت آشناییست...

@Hejab1999


افرین اجی گلههه شدی نفر اوللل بهت افتخار میکنم

زن‌ها دو دسته‌اند؛
آنهایی که محافظت می‌شوند و آنهایی که نمی‌شوند...
دسته‌ی اوّل را با ماشین به این طرف و آن طرف می‌برند و سرِوقت از آرایشگاه، از استخر، از مدرسه، از اداره و... برمی‌گردانند. با تلفن حالش را می‌پرسند و اگر سرش درد کرد، یکی هست که بگوید: "بهتر نیست کمی استراحت کنی؟"
زن‌های دسته‌ی دوّم، توی باد و باران و توفان، ساعت‌ها توی صف اتوبوس می‌ایستند و با اینکه تصمیم می‌گیرند به جایی که اتوبوس از آنجا می‌آید نگاه نکنند ولی گردنشان، بی‌اختیار، بارها و بارها به آن سو می‌چرخد. تا شب سگ دو می‌زنند و شب، کسی نیست که بگوید: "عزیزم؛ قرص مسکّن برایت بیاورم؟"

زن‌های محافظت شده، راه رفتنی با طمأنینه دارند
ولی زن‌های محافظت نشده، یا بسیار تند راه می‌روند یا کُند...
زنِ محافظت نشده، یا غر می‌زند یا به جایی خیره می‌شود...
زنِ محافظت شده، مهمانی ترتیب می‌دهد و از مسافرت‌هایش می‌گوید،
زنِ محافظت نشده، گریه می‌کند و آنقدر این کار را ادامه می‌دهد که دیگر اشکش در نیاید.
زنِ محافظت شده، همیشه در نیمه‌ راهِ گریه و ناامیدی به زندگی برمی‌گردد...

ﺩﻭ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ #ﻣﻨﻄﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﺜﯿﻒ؛ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺣﻤﺎﻡ
ﮐﻨﻨﺪ؛ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ؟ ﻫﺮﺩﻭ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ: ﻣﺴﻠﻤﺎ ﮐﺜﯿﻔﻪ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺗﻤﯿﺰﻩ؛ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﮐﺜﯿﻔﻪ ﻗﺪﺭ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ؛ ﭘﺲ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺗﻤﯿﺰﻩ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻧﻪ ﮐﺜﯿﻔﻪ؛ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﭘﺲ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﮐﺜﯿﻔﻪ.. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ؛ ﻫﺮ ﺩﻭ؛ ﺗﻤﯿﺰﻩ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﺎﺩﺕ ﻭ ﮐﺜﯿﻔﻪ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﮐﺪﺍﻡ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ: ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ؛ ﭼﻮﻥ ﮐﺜﯿﻔﻪ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻤﯿﺰﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍرﺩ... ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﻫﯿﻢ؟ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺖ: ﺧﺐ ﭘﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﺪ؛
ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ "#ﻣﻨﻄﻖ"
‏ﺧﺎﺻﯿﺖ ﻣﻨﻄﻖ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽ

باخبر گشته ای،ای یار که فقط مال منی ؟
روشنی چشم منو خوبیه این حال منی ؟

بودنت عشق نفس شعر هوا بوسه بغل
توبمان به یاد من تو که فقط مال منی

از همین فاصله ها بوسه فرستم به لبت
نفسی عمر منی عشق منی یار منی

چشم زیبای تو ارامش بیقراری ام
چندروزیست که تو شکفته ته فنجان منی

(بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست)
توام این حال مرا داری و دنبال منی ؟

نفسم عمرم عزیزم خوش سخن ارامشم
تو خدای این وجودی تو فقط مال منی

بد شده‌ایم...
از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم‌های تایپی
به دوستت دارم‌های اس ام اسی
به عاشقتم‌های وایبری، ویچتی، لاینی و ...
بد شده‌ایم.
از وقتی هرکدام از کانتک لیستمان چیزی فرستاد، قلب‌های سرخ را روانه‌ی تکست کردیم و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم..
فرقی هم نمیکرد که باشد
دیگر کلمات دم دستی‌ترین ترفندمان شد
کلماتی که مقدس‌اند...
که معجزه می‌کنند..
افتاده‌اند زیر دست و پا
فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد، از چه جنسی باشد
فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان کفایت کرد
بد شده‌ایم...
از وقتی لبخند زدیم و بوسیدیم و نوازش کردیم و آن‌سوی ماجرا پیچیدیم و پیچاندیم و به زرنگی خودمان آفرین گفتیم.
حال خیلی‌هایمان خوب نیست
این روزها عادت کردیم مرگ خیلی چیزها را جشن بگیریم
دردناک است حال و روزمان

دردمان درمان دارد
کمی صداقت...
کمی شهامت...
فقط همین ...

آرام جانم میشوی .پشت وپناهم میشوی؟
من خسته ازبی مهریم!تومهربانم میشوی؟

درمن نمانده ذره ای .ازحس خوب عاشقی!
توضامن ازادی از! رنج و عذابم میشوی؟

قلبم گواهی میدهد؛ هم مهربان هم لایقی!
آیاتوهم رویای من!فکر و خیالم میشوی؟

من سخت بیمارم ولی! محتاج دارو نیستم!
آیا پرستار تب و درد و عذابم میشوی؟

من هرشب از بهر رخت! هذیان به لب دارم همی!
آیا تو در بیداریم! ورد زبانم میشوی؟

تاریکی و ظلمت مرا در دام خود کرده اسیر!
آیا چراغ روشن ! شبهای تارم میشوی؟

سیمین تنی شکر لبی!افتاده در دامت دلم!
من عاشقی دلداده ام! جانا شکارم میشوی؟

فصل نبودنهای تو !فصل خزان است ای دریغ!
شیرین من لیلای من !فصل بهارم میشوی؟

محبوب من رحمی بکن!حجران قرار ما نبود!
ای مهربان دلدار من !صبرو قرارم میشوی؟

درپهنه این آسمان! یک نقطه در کیهان منم!
اینک تو اسماء دلم! یا کهکشانم میشوی؟

خواهم که پنهانم کنی!پنهان میان جان خود!
من خواستار رویشم ! گرمای جانم میشوی؟

این عاشقانه های من است و صدای من
گاها" بهانه های من است و هوای من

ده ها هزار بیت و غزل خوانده ام ولی
ده ها هزار بیت حزین در صدای من

دنبال آن نگاه حزین رفته ام ولی
فریاد میزند به جهانم نگاه من

حسی درون سینه من داد میزند
برگرد و تا همیشه بمان مبتلای من