یافتن پست: #آتش

خرافات به انقراض دامن مي زند

منبع: listverse.com

وقتي صحبت از گونه هاي در خطر انقراض مي شود، بلافاصله خيلي ها به ياد گونه هايي مانند کرگدن و ببر مي افتند، اما نابودي حيات وحش به اين گونه ها محدود نمي شود. در 40 سال گذشته تاکنون 52 درصد از حيات وحش بر اثر فعاليت هاي انسان نابود شده و به گفته دانشمندان اين نرخ از انقراض هزار برابر سريع تر از انقراض هاي معمولي است. بسياري از محققان معتقدند انسان سياره زمين را بسرعت به سمت ششمين دوره انقراض وسيع گونه هاي حيات پيش مي برد. در اين ميان متاسفانه يکي از مواردي که حيات وحش را به خطر انداخته، باورهاي غلط و خرافاتي است که روي زندگي گونه هاي مختلف جانوري سايه انداخته است.

جغدهاي شوم
در مورد جغد در مناطق مختلف دنيا، باورهاي غلط و خرافه هايي وجود دارد که جان اين حيوان را بسيار به خطر انداخته است. رومي هاي قديم معتقد بودند جغد شبانه دست به کارهاي موذيانه مي زند و مردم را به خطر مي اندازد و پيام آور مرگ است. آنها در جشن هاي خود، جغدها را به آتش مي کشيدند و خاکسترشان را به رودخانه مي ريختند. قرن ها بعد، اين باور قديمي جاي خود را به انواع جديد داد؛ به طور مثال عده اي بر اين باورند صداي جغد، علامت مرگ نوزاد نو رسيده است يا اگر جغدي بر بام خانه اي بنشيند، يعني آن خانه در تسخير ارواح و شياطين است و ديدن جغد، بدشانسي مي آورد. همچنين ديدن روياي جغد به معناي تصادفي در آينده است. اين باورها باعث شده جغد مغضوب بسياري از افراد شود.

سندرم سگ سياه
در گذشته بسياري از مردم بر اين باور بودند سگ سياه شوم است و اگر نزديک خانه فرد بيماري برود، آن فرد حتما مي ميرد. زماني هم روستاييان در اروپاي شرقي معتقد بودند خون آشام ها، خود را به شکل سگ سياه درمي آورند و به دام هاي آنها حمله مي کنند. در فرهنگ آمريکاي شمالي هم تا مدتي سگ سياه، شوم محسوب مي شد. تمام اين باورها باعث شده بود حيوان نگون بخت صدمه زيادي ببيند. به همين دليل فعالان محيط زيست و حقوق حيوانات روي اين باور، نام سندرم سگ سياه گذاشتند و سعي کردند اين باورهاي غلط را از ميان بردارند.

گرگ هاي انسان نما
گرگ تاسماني در دهه 1930 منقرض شد و محل زندگي اصلي اين حيوان، استراليا بود. دو مقوله تغيير محيط زيست و خرافه هاي ديوانه وار ساکنان اروپايي استراليا، موجب انقراض

یه ماه دیگه دووم بیاریم میشیم عه بازماندگان سال96

پلك احساس

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
حافظ

حديث روز


پيامبر اسلام (ص): هر کس دخترم؛ فاطمه(س) را دوست بدارد، در بهشت با من است و هر کس با او دشمني ورزد در آتش [دوزخ] است .بحارالانوار

سخن روز


منبع: ديوان اميرالمومنين ص 69

امام علي عليه السلام : اَدَّبْتُ نَفْسي فَما وَجَدْتُ لَها / بِغَيرِ تَقْوَي الاْلهِ مِنْ اَدَبِ في كُلِّ حالاتِها وَ اِن قَصُرَتْ / اَفْضَلَ مِنْ صَمْتِها عَنِ الْكَذِبِ وَ غيبَةِ النّاسِ اَن غيبَتَهُم / حَرَّمَها ذُوالْجَلالِ فِي الْكُتُبِ اِن كانَ مِن فِضَّةٍ كَلامُكِ يا / نَفْسُ فَاِنَّ السُّكوتَ مِن ذَهَبِ
به ادب و تربيت نفس خود پرداختم و براي آن / ادبي بهتر از تقواي الهي در تمام حالاتش نيافتم و اگر از پس اين امر برنيامد / براي آن چيزي بهتر از دم فروبستن از دروغ نيافتم و از غيبت مردمان، همانا غيبت آنان را / خداوند با عظمت در كتاب ها حرام كرده است اي نفس، اگر سخن تو / نقره است، سكوت طلاست

‏خدا الان یه لیست گرفته دستش و میگه:

«خب اینم از سانحه هوایی
سانحه دریاییم که زدم
زلزله هم که زدم
اتیش سوزی هم زدم
سانحه جاده ای هم که هر روز دارن
پلاسکورو هم قبلا آتیش زدم

دیگه چی موند؟!

آها آتشفشان، پسر اون دماوندو روشن کن»

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم، اما بردبار
می توانستم فراموش کنم، اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار
.................................................
مثل من، آیینه ای "من" را نشان من نداد
بعد خود، من ماندم و دیوارهای بی شمار
خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار
.........................................................
من سر ناسازگاری دارم و چشمان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!
فرق دارد معنی تنهایی و تنها شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار
.....................................
جای پایم را اگرچه برفها پوشانده اند
جای زخمم ماند، شد آتشفشانی بی قرار

اداي دين کامبيز ديرباز به مادر يک شهيد
کامبيز ديرباز، بازيگر سينما و تلويزيون با انتشار عکسي از ديدار يک مادر و فرزند شهيدش بعد از 29 سال که بتازگي تفحص شده است در اينستاگرامش نوشت:
روحت اينجاست/ ايستاده روبه روي من/ به قامت کوه استوار/ به نرمي آب لطيف/ به سبزي گياه صادق/ چشمانت نرم مي خندد با من/ گويي سخن از عشق مي گويد/ گويي ترنُم لبانت افسانه سکوت مي گشايد/ و من/ بر جاي مانده ام/ حيران در تو/ که همه جا هستي

==

جشن سال نوي چيني ها
جشن سال نوي چيني از 27 بهمن تا 11 اسفند 1396 برگزار مي شود.
جشن سال نوي چيني يکي از مشهورترين تعطيلات سال نوي جهان به شمار مي آيد. اين جشن دو هفته اي، تماشايي ترين جشن در چين محسوب مي شود. اين جشن باستاني، چهره شهر را تغيير مي دهد که به طور منحصر به فردي مختص به چين است. نمايش رژه شگفت انگيز قايق ها، نمايش هاي محلي و بين المللي، آتش بازي خيره کننده بر فراز بندرگاه از جمله رويدادهاي سال نوي چيني است. بخصوص در روز نخست سال نو، صداي بلند ترقه ها، فشفشه ها، طبل ها و سنج ها در سراسر شهر طنين مي اندازند. همچنين در جشنواره سال نو در چين، آتش بازي ها و چوب هاي مشتعل بامبو، آسمان را نور افشان مي کند تا هيولاي افسانه اي نيان که جايگاه ويژه اي در باور عاميانه چين دارد در آب هاي خليج نگه داشته شود.

نه فرشته ام ، نه شیطان ، کی ام و چی ام؟ همینم!
نه ز باده و نز آتش ، که نواده ی زمینم!

منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی

نه سپیده دم به دستم ، نه ستاره بر جبینم

منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد

نه فلک بر آستانم ، نه خدا در آستینم

نه حق حقم ، نه ناحق نه بدم ، نه خوب مطلق

سیه و سپیدم : ابلق! که به نیک و بد عجینم

نه برانمش ، نه در بر ، کِشَمَش ، غم است دیگر!

چه بگویم از حریفی که من اش نمی گزینم؟

نزنم نمک به زخمی که همیشگی است ، باری ،

که نه خسته ی نخستین ، نه خراب آخرینم

تب بوسه ایم از آن لب ، به غنیمت است امشب

که نه آگه ام که فردا ، چه نشسته در کمینم

.
اینبار شعری نخواهد بود ...
برای گفتن اینهمه درد
شعر یاری نمیکند ...
پرده ای سیاه بکشید ...
بر روی نسلی که
جز سکوت ...
جز فراق ...
جز از دست دادن ...
چیزی ندیده از دنیایتان ...
تسلیت بگویم ؟...
به که ؟!!..
کم نیستند
صاحبان اینهمه داغ ...
سرزمینم عزادار است ...
آااای میشنوید ؟...
صدای زجه می آید ...
در کهنسالی کوچ آتشنشانان ...
هنوز و هنوزها ...
دیروز ...
مادرانی گلهای زندگیشان را
در مرزها جستجو میکردند ...
بادهای سنگدل
ساقه های شکسته و گلبرگهای پرپر را
نشانشان دادند ...
امروز
آه ...
سینه ام فریاد میخواهد ...
چرا نمیشنوید ؟...
مردان کار
چه شدند ؟...
یک روز را بنامشان کردید ،...
اما کجای ذهنتان
نوشتید ؟
دستهای پینه بسته شان مرهم میخواهد ...
کجا ثبت شد ؟!!...
در معدن ثروتهای نهفته تان ...
مردانی سیه رو ...
بی نفس ...
نه زمین را ...
که جان می کنند برای امرار معاششان ...
رویتان سیاه ...
شما که هدفون ثروت اندوزی و سیاست در گوش ...
قهقهه ی مستانه دارید ...
شما که عینک غرور و دنیا طلبیتان
چشم دل را کور کرده ...
نه می بینید ...
نه می شنوید ...
سرزمینم داغدار است ...
از گوشه گوشه اش ...
صدای مرگ می آید ...
قطار مرگ ایستگاه به ایستگاه ...
شهرهای وطنم را طی می کند ...
سیل بیچارگی ...
مردمم را غرق کرده ...
خانه های روح و جسمشان
آوار شده از زلزله های نیستی و نداری ...
چمدانهاتان بیشتر ...
آنچه میبرید...
آنچه میخورید ...
حق مردمم نیست ...
راست میگویید ...
خون مردمم را مکیده اید ....
ازسرزمینم بوی مرگ می آید !
بوی مرگ !
بوی مرگ !

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی آهنین بود
در آن خلوتگه آرام و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید

به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش

به دست برق سپردیم آشیانه ی خویش

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا

همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را

به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا

به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش

ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر

چو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟

بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش