سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول میگیرد...(احمد شاملو)

یافتن پست: #آتش

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات


دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم بازننشست

از روی تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان

بس توبه صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی دری دگر هست؟

فاضل نظری

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی‌ست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته‌ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

نظامی » خمسه » خردنامه


چنین راند والیس دانا سخن

که نوباد شه در جهان کهن

به تعلیم دانش تنومند باد

به دانش پژوهی برومند باد

چو فرمود سالار گردنکشان

که هر کس دهد زانچه دارد نشان

چنین گشت بر من به دانش درست

که جز آب جوهر نبود از نخست

ز جنبش نمودن به جائی رسید

کزو آتشی در تخلخل دمید

چو آتش برون راند برق از بخار

هوائی فرو ماند از او آبدار

تکاشف گرفت آب از آهستگی

زمین سازور گشت از آن بستگی

چو هر جوهر خاص جایی گرفت

جهان از طبیعت نوائی گرفت

ز لطفی که سر جوش آنجمله بود

گره بست گردون و جنبش نمود

نیوشاگر این را نخواهد شنید

کز آبی چنین پیکر آمد پدید

نمودار نطفه بر راستان

دلیلی است قطعی بر این داستان

نظامی » خمسه » خردنامه


چنین راند والیس دانا سخن

که نوباد شه در جهان کهن

به تعلیم دانش تنومند باد

به دانش پژوهی برومند باد

چو فرمود سالار گردنکشان

که هر کس دهد زانچه دارد نشان

چنین گشت بر من به دانش درست

که جز آب جوهر نبود از نخست

ز جنبش نمودن به جائی رسید

کزو آتشی در تخلخل دمید

چو آتش برون راند برق از بخار

هوائی فرو ماند از او آبدار

تکاشف گرفت آب از آهستگی

زمین سازور گشت از آن بستگی

چو هر جوهر خاص جایی گرفت

جهان از طبیعت نوائی گرفت

ز لطفی که سر جوش آنجمله بود

گره بست گردون و جنبش نمود

نیوشاگر این را نخواهد شنید

کز آبی چنین پیکر آمد پدید

نمودار نطفه بر راستان

دلیلی است قطعی بر این داستان

نظامی » خمسه » خردنامه


چنین راند والیس دانا سخن

که نوباد شه در جهان کهن

به تعلیم دانش تنومند باد

به دانش پژوهی برومند باد

چو فرمود سالار گردنکشان

که هر کس دهد زانچه دارد نشان

چنین گشت بر من به دانش درست

که جز آب جوهر نبود از نخست

ز جنبش نمودن به جائی رسید

کزو آتشی در تخلخل دمید

چو آتش برون راند برق از بخار

هوائی فرو ماند از او آبدار

تکاشف گرفت آب از آهستگی

زمین سازور گشت از آن بستگی

چو هر جوهر خاص جایی گرفت

جهان از طبیعت نوائی گرفت

ز لطفی که سر جوش آنجمله بود

گره بست گردون و جنبش نمود

نیوشاگر این را نخواهد شنید

کز آبی چنین پیکر آمد پدید

نمودار نطفه بر راستان

دلیلی است قطعی بر این داستان

مهدی اخوان ثالث

آب و آتش

آب و آتش نسبتی دارند جاویدان

مثل شب با روز، اما از شگفتی‌ها

ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما

آتشی با شعله‌های آبی زیبا


آه

آب و آتش نسبتی دارند دیرینه

آتشی که آب می‌پاشند بر آن، می‌کند فریاد

ما مقدس آتشی بودیم، بر ما آب پاشیدند


آب‌های شومی و تاریکی و بیداد

خاست فریادی، و درد آلود فریادی

من همان فریادم، آن فریاد غم بنیاد


هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد، این از یاد

کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

گفتم و می‌گویم و پیوسته خواهم گفت


ور رود بود و نبودم

همچنان که رفته است و می‌رود

بر باد

قال الله تبارک و تعالی

ای فرزند آدم چه بسیار چراغی را که باد خاموش نمود، و چه بسیار عبادت کننده ای را که عجب و خودبینی به تباهی کشاند و چه بسیار فقیری را که تنگدستی فاسد نمود، و چه بسیار ثروتمندی را که ثروت به فساد (و طغیان) وا داشت، و چه بسیار سالم و تندرستی را که سلامت آنها را فاسد (و غافل) نمود، و چه بسیار دانشمندی که علم آنها را به تباهی مبتلا کرد.
ای فرزند آدم در زراعت و کارهای پرسود و نیاز و حاجتی که داری با من معامله کن (و مرا طرف معامله خود قرار بده)، چرا که سود شما نزد من است که آنرا نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و بر قلب هیچ کس خطور نکرده، گنجهای من تمامی ندارد، ملک و حکومت من کم نخواهد شد (و از دست قدرت من خارج نمی شود)، و (تنها) من بخشنده ام!
ای فرزند آدم دین تو گوشت و خون تو است (باید با تمام وجود تو آمیخته باشد)
پس اگر دین تو سالم بود و به صلاح رسید، گوشت و خون تو نیز چنین باشد، و اگر دین تو تباه شد گوشت و خون تو نیز تباه گردد.(38)
همانند چراغ نباش که روشنی بخش مردم است ولی خویشتن را با آتش می سوزاند (39) محبت دنیا را از دل خویش بیرون کن، زیرا من هرگز محبت خود را با دوستی دنیا در یک دل جمع نمی کنم، همانگونه که آب و آتش در یک ظرف جمع نمی شود. (در بدست آوردن) روزیها با نفس خویش مدارا کن (و حرص نزن) چون روزی قسمت شده و انسان حریص، محروم است (بیش از آنچه مقدر اوست به او نمی رسد) و فرد بخیل مورد نکوهش است و نعمت دائمی نیست (ممکن است از تو گرفته شود) و مدت عمر هرکس (نزد خداوند) معلوم است و بهترین حکمت (و علم و دانش) ترس از خداوند متعال است، و بهترین بی نیازی قناعت کردن و بهترین زاد و توشه تقوا و پرهیزکاریست، آنچه برای صلاح حال شما ضرر دارد دروغ است، و سخن چینی عمل بدی است که شما را هلاک می کند، و پروردگار تو نسبت به بندگان ستمکار نمی باشد (بلکه آنها با نافرمانی خویش به خود ستم می کنند).

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

فروغ فرخزاد

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه می‌چکید ز مژگان نازکم
بر برگ دست‌های تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دست‌های کوچکشان چنگ می‌زدند

در عطر عود و ناله اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می‌زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع‌ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی

با ساق‌های نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلک‌های تو رویای روشنی

من تشنه صدای تو بودم که می‌سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می‌کنند
افسانه‌های کهنه لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح‌های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می‌تپید
من شعله‌ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

فروغ فرخزاد

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می‌بارد

در زمستان دشت کاغذها
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

شعر دیوانه تب‌آلودم
شرمگین از شیار خواهش‌ها

پیکرش را دوباره می‌سوزد
عطش جاودان آتش‌ها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

شب پر از قطره‌های الماس است
از سیاهی چرا هراسیدن

آنچه از شب به جای می‌ماند
عطر سکرآور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه من

روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می‌خواهم
من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو.. بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی‌ست
کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می‌خواهم
بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می‌خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست