کاربرای عزیز ، کلیک روی تبلیغات فراموش نشه - کلیک کنید

sahel

اول ... یک جمله بگویم!

راستش

گاهی از شدت علاقه به زندگی

حتی سنگ ها را هم می بوسم،

کلمه ها را

کتاب ها را

آدم ها را ...!

دارم دیوانه می شوم از حلول،

از میل حلول در هر چه هست

در هر چه نیست

در هر چه که هر چه

چه ...!

و هی فکر می کنم ،

مخصوصا به تو فکر می کنم ،

آنفدر فکر می کنم

که یادم می رود به چه فکر می کنم.

به تو فکر می کنم

مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،

به تو فکر می کنم

مثل مسافر به راه

مثل علف به ابر

مثل شکوفه به صبح وُ

مثل واژه به شعر .

به تو فکر می کنم

مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،

به تو فکر می کنم

مثل کوچه به روز

مثل نوشتن به نی

مثل خدا به کافر خویش و

مثل زندان به زندگی.

به تو فکر می کنم

مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .

به تو فکر می کنم

مثل کلید به قفل

مثل قصه به کودک

مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .

به تو فکر می کنم

مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب .

به تو فکر می کنم

مثل اَبونواس به می

مثل نقطه به خط

مثل حروف الفباء به عین

مثل حروف الفباء به شین

مثل حروف الفباء به قاف .

همین !

هر چه گفتم

انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .

حالا باید بخوابم

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد

مثل دریا به ادامه ی خویش .

همیشه همین طور بوده است،

کلماتِ ساده ... می‌آیند،

زندگی می‌کنند و می‌میرند،

تا ترانه‌ی تازه‌ای زاده شود.

همیشه همین‌طور بوده است،

قطراتِ تشنه ... می‌آیند.

زندگی می‌کنند و می‌میرند،

تا اَبرَکِ بنفشه‌پوشِ اُردی‌بهشتی شاید...

همیشه همین‌طور بوده است،

شاعرانِ بزرگ ... می‌آیند

زندگی می‌کنند و می‌میرند،

تا رَدِپای گرمِ دیگری ... بر برف!

و ما همه می‌آییم، زندگی می‌کنیم،

و گاهی از دور، دستی برای هم تکان می‌دهیم و می‌میریم.

تمامِ زندگی همین است!

حالا به نشانیِ شیراز برو ببین از غیبِ این لِسانِ ساده

چه می‌وَزَد از واژه‌هایِ این وَرا!...

تا ماه

این ماهِ ولرم دوگانه

دیوانه‌ی من است

ترسی ندارم

که رخساره در لمس قرینه‌ی لغزانش نهان کنم

اما وای که اگر باد

از این رازِ سربسته

بویی بُرده باشد

پرندگانِ حکایتِ عام‌الفیل

سنگسارمان خواهند کرد.

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.

ديگر نديدمت،‌ نه در باد و نه در فانوس
ديگر نديدمت، نه بر پلک پروانه و نه در تخيل شبنم
ديگر نديدمت، نه در صبحی از پی شب و
نه در شبی از غروبِ همان روز بی‌رويا که فرداش آدينه بود.
عجيب است، چشمهای همه‌ی مردگان مرا می‌نگرند.
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند.
دريغا سوسوی منتظر! بلکه تو از خود من،
به اشاره نامی را زمزمه کنی،
ورنه نمی‌توانمت شناخت!
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند،


من از ميان همه‌ی شما، منتظر کسی بودم، که نيامد!
به گمانم دريا، چشمی برای گريستن نداشت،
ورنه آن پرنده‌ی بی‌جفت
به جای نَمِ يکی قطره‌ی باران
چشم به راه دو ديده‌ی من از دريا نمی‌گريخت

من غرقِ گریه‌ات می‌کنم از هِق‌هِقِ بوسه‌ها،

می‌خواهی چه کنی؟

فوقش می‌روی شکایتم می‌کنی به گُل،

که به قول قدیمی‌ها

مثلا فالِ پروانه کدام است؟

هنوز نرفته از عطر آب وُ آوازِ‌ نیزه‌ها

ببین تشنگی‌های تو تا منتهایِ کجا

به شاماتِ شبانه‌ام می‌بَرَد؟

من مجبور به باورِ بی‌دلیل این دقیقه‌ام

که خداوند از آخرین سهم ستارگان

تو را

برای تنهاترین شاعرِ فرودستانِ خسته فرستاده است.

سفر به سلامت

پرنده‌ی دخترانه، ترانه!

تنها تو می‌دانی

که هیچ پیش‌گویی از خوابگزارانِ مَحْرَمِ آسمان

گُمان نخواهد برد

که من از بازجُستِ بی‌سرانجامِ آن سفر کرده

روزی به عریان‌ترین رویاها خواهم رسید.

خیلی زود که برگردی

باز برای بی‌تو ماندنِ من

هزاره‌ای‌ست

که پُر شکوفه‌ترین کلماتِ مرا در غیابِ نور

به خوابِ سایه خواهد بُرد.

10 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 35 دقيقه قبل
سن به کلابی
دکترا و بالاتر
تحصیلات - رشته
331
تعداد پست
55
تعداد دوست
©  کلیه حقوق برای شبکه اجتماعی به کلاب محفوظ است
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و به کلاب هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.