فریاد : برگ پاییزی راهی ندارد جز سقوط وقتی میداند درخت برگ تازه ای را در دل می پروراند...

باز هم حس نبودنت
سکوت چشم هایم را شکست
و من در میان اشک هایم
تو را جستجو کردم
غم نبودنت پر کرده است همه جانم را
اینجا بوی غم میدهد
حالا ساکت تر از هر لحظه آرزویم بودن در کنار توست

باز هم حس نبودنت
سکوت چشم هایم را شکست
و من در میان اشک هایم
تو را جستجو کردم
غم نبودنت پر کرده است همه جانم را
اینجا بوی غم میدهد
حالا ساکت تر از هر لحظه آرزویم بودن در کنار توست

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود…

عصیانگر ترجیح میدهد ایستاده بمیرد تا اینکه زانو زده باشد.

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است

2 ماه و 1 روز و 3 ساعت و 32 دقيقه قبل
سن به کلابی
لیسانس
تحصیلات - رشته
5
تعداد پست
6
تعداد دوست
©  کلیه حقوق برای شبکه اجتماعی به کلاب محفوظ است
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و به کلاب هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.