حرف که نمیزنید ، لااقل بیاید و موضوع سکوتتونو عوض کنید :(

بهاره

سگ ها و انسان ها !
یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
عصایی زد سگی را بر سر راه
چو زخم سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تک افتاد

به پیش بوسعید آمد خروشان
به خاک افتاد دل از کینه جوشان
چو دست خود بدو بنمود برخاست
از آن صوفی غافل داد می خواست

به صوفی گفت شیخ "ای بی صفا مرد
کسی با بی زبانی این جفا کرد
شکستی دست او تا پست افتاد
چنین عاجز شد و از دست افتاد"

زبان بگشاد صوفی گفت "ای پیر
نبود از من که از سگ بود تقصیر
چو کرد او جامه ی من نانمازی
عصایی خورد از من نه به بازی

کجا سگ میگرفت آرام آنجا
فغان میکرد و می زد گام آنجا"
به سگ گفت آنگه آن شیخ یگانه
که "تو از هرچه گردی شادمانه

به جان من می کشم آن را غرامت
بکن حکم و میفکن با قیامت
وگر خواهی که من بدهم جوابش
کنم از بهر تو اینجا عقابش

نخواهم من که خشم آلود گردی
چنان خواهم که تو خوشنود گردی"
سگ آنگه گفت "ای شیخ یگانه
چو دیدم جامه ی او صوفیانه

شدم ایمن که نبود زو گزندم
چه دانستم که سوزد بند بندم
اگر بودی قباداری در این راه
مرا زو احترازی بود آن گاه

چو دیدم جامه ی اهل سلامت
شدم ایمن ندانستم تمامت
عقوبت گر کنی او را کنون کن
وز او این جامه ی مردان برون کن

که تا از شر او ایمن توان بود
که از رندان ندیدم این زیان بود
بکش زو خرقه ی اهل سلامت
تمام است این عقوبت تا قیامت"

چو سگ را در ره او این مقام است
فزونی جستنت بر سگ حرام است
اگر خود را تو از سگ بیش دانی
یقین دان کز سگی خویش دانی

چو افکندند در این خاکت چنین زار
بباید اوفتادن سرنگونسار
که تو تاسرکشی در پیش داری
بلاشک سرنگونی بیش داری

ز مشتی خاک چندین چیست لافت؟
که بهر خاک می برند نافت
همی هرکس که اینجا خاک تر بود
یقین می دان که آنجا پاک تر بود

چو مردان خویشتن را خاک کردند
به مردی جان و تن را پاک کردند
سرافرازان این ره زان بلندند
که کلی سرکشی از سر فکندند

«عطار نیشابوری .الهی نامه»

برای ایران !
یاری اندرکس نمی بینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

اما برگردیم به صحبت اقای کهرم... یک حرف تمام و کمال.

انسانها اغلب دربرابر حیوانات و گیاهان و درواقع دربرابر تمام دنیای پیرامونی که جز خودشون باشه یک مصرف کننده ی تمام عیار هستند.این مصرف و سود گیری رو هم تنها براساس چندنیاز پایه قرار دادند... خوراک و پوشاک و ... .این موضوع رو به خوبی درک و از حفظ کردند که خداوند حیوانات رو برای انسان ها خلق کرد.اما اینکه برای چه منظوری و به چه هدفی یک خط تیره ی بن بست شد و چراغ فکر انسان سوی فهمیدنش رو پیدا نکرد.مگر به لطف همون خدای خالق و ناظر! به این منظور که کسانیکه به دست تصمیم خداوند با حیوانات و گیاهان آشنایی پیدا کردند و از تمام روزهای با سایر مخلوقات بودن توان فهمیدن غیرخودی ها رو به دست آوردند.این ها خوب میفهمند که خداوند حیوانات و گیاهان و حتی تمام جامدات رو شاید در راستای ما خلق کرده باشه اما نه به این منظور که اونها تنها شکم پرکن و پوشاننده ی تن عریان ما باشند که این ها همگی برای سعادت روح و انسانیت ما آفریده شدند.

خلاصه بگم...حیوانات و گیاهان یادگاری های خداوند در روی زمین هستند که با بودنشون ما رو به یاد خدا خواهندانداخت اگر خدایی داشته باشیم.تصور کنید دنیایی رو که تمام گیاهان و حیوانات از اون حذف شده باشند اصلا کاری نداشته باشیم به ادامه داشتن یا نداشتن حیات بدون سایرمخلوقات... فقط تجسم کنید روح و روان انسانی رو در چنین دنیایی.بدون هیچ درختی بدون هیچ گل و گیاهی.. بدون هیچ پرنده ای هیچ اسب و گربه و ماهی و پروانه ای ! حقیقت اینه که خیلی از ما انسان ها در حال حاضر هم درچنین دنیایی زندگی می کنیم با ندیدن باقی موجودات که دیدنشون می تونه روح آشفته ی ما از مشکلات رو آرامش ببخشه.ما چنان درگیر زندگی و مشکلاتمون شدیم که دیدن و ندیدن پرندگان شهر تاثیری در خلق و خوی ما نداره.کمتر پیش میاد دیدن پرندگان در آسمان هر شهر نگاه عصبانی و پرخاش جوی ما رو لحظه ای مهربانی و محبت ببخشه و روان پرهرج و مرج ما رو صیقل امنیت.این دنیای ما با دنیای خالی که تجسم کردیم تفاوتی نداره.

مطلبی رو چندروز پیش در وبلاگ یک روانپزشک خوندم درمورد کمک گرفتن از حیوانات و گیاهان خانگی برای درمان بسیاری از ناهنجاری های روحی و شکست های زندگی و بازگشت آرامش و امید.تمام ما موقع دردها و مشکلاتمون به پزشکان پناه نمی بریم تا پیشنهاداتی از این دست بشنویم اما کی بین م

مرا عهدیست با جانان ...

"کاهش گونه های پرندگان پایتخت از نودوپنج گونه به شصت وپنج گونه


این خبر رو چندوقت پیش خوندم.تیتر خبر ناراحت کنندست اما صحبت های آقای کهرم که در متن خبر اومده بود خوشحال کننده بود.

اینکه درپس تمام ناتوانی ها ایده ها و افکار مثبتی هم وجود داره مطمئنا جای امیدواریه.مثلا من انتظار نداشتم از مشاور کمیته ی محیط زیست شورای شهرتهران بشنوم که:

"پرنده‌ها نبايد از شهرها فراري شوند بلكه بايد احساس كنند كه شهرها محل آرامش‌شان است."

مشکلات محیط زیست کشورمون به قدری زیاد و سرسام آوره که واقعا نمیشه یک راه حل برای جلوگیری از نابودی های هرروزه پیدا کرد.باید تمام راه حل ها با نهایت جدیت و با کمک تمام افراد پیگیری بشه تا جلوی ویرانی ها گرفته بشه.ولی خبری از اقدامات حتی خیلی کمرنگ تر از این ها هم نیست.خواب ما چنان سنگین شده که شاید بیداری فردای ما هیچ فایده ای نداشته باشه.

آزادی

ایران در تمام دوران چه درخشان چه بی فروغ

زنده و سربلند ماند به انسان هایی آزاده و عاشق

چه با تاج پادشاهی بر سر در صدر

چه با درفش و قلم در دست بدون منصب

نور همیشه بر ظلم و ظلمت پیروزه

تاریکی اگر دنیایی رو فرا بگیره

حتی یک شعله ی نور تمام این عظمت رو به چالش میکشه

لبخند محمد نوری زاد

نشانه ی عجر و شکست سلول های تاریک زندان اوین

و خشم و نفرت ظالمانه

چه تصور اشتباهی بود تصور اسارت محمد نوری زاد

روح بلند و آزاد یک انسان هرگز به بند کشیده نمیشه

حتی در تاریک ترین زندان ها و سلول های انفرادی


چه زیبا بود شور و شادی مردم

و درود های فراوان

از شهرهای مختلف ایران بزرگ

بر انسانی که هرکس به یک شیوه و به یک اعتقاد توصیف می کرد

برای من حتی زیباتر بود از خبر شادی بخش آزادی محمد نوری زاد

من امروز ایمان آوردم به این سخن زیبای سعدی

که جایگاه نقطه ی مقابل نور و شور و آزادی در قلب صاحبان حقیقی یک کشور رو به شیوایی بیان کرد:



نماند ستمکار بد روزگار

بماند بر او لعنت پایدار

هرگاه شما شروع به نگاه کردن از طریق باورها نمایید ، نمیتوانید واقعیت را ببینید.
برای دیدن واقعیت ، چشمها باید مطلقاً خالی باشند ...

عاشـقـے را چـه نیـازیـسـت به توجیــه و دلیـل ؛

که " طُ " اے عشـــق ،

همــان پرسـش بـے زیـــرایـے ...

☆☆°•●*● ــــــــــــــــ❤ــــــــــــــــــ ●*●•°☆☆

خیـــره شو توے چشــام ، من از اون دیوونــه هام
که تو رو خیـلـے میخوام ...
به دلت بد راه نده ، دلم عشــقو بلــده
فـالمون خوب اومده ...
چجورے عاشقــت بشـم و چیــزے نگم ؟!
از تو که این همـہ جنـون انگیــزے نگم ؟!
تو چشـات چـے دارے که برات میـره دلم
تو ببیـن که چقد با تو درگیــره دلـم

این منـم ، منـم ، منـم ، منـم
که جز تو نیسـت تو باورم ...
تویـے ، تویـے ، تویـے ، تویـے
که ناز اونو میـخـــرم ...
یه گوشه ، گوشه ، گوشه از اون قلـب تو ، مال منــه
بهش بگیـن ، بگیـن ، بگیـن ؛ نکنـه دلـمو بشـکنـه ...

چه خوش صید دلم کردی ...

چه خوش صیددلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمیگیرد!

سرو ابرقو
ای سرو آزاده به آزادگی مناز

آزاده منم که تیشه بر ریشه ات زدم

سرو قدیمی و زیبای ایران ما

بعداز گذر از هزاران سال و گذر از جنگ ها و قوم ها و دین ها

درنهایت در عصر ما تصمیم به ترک این زمین گرفته

از دلایل اصلی مرگ این سرو قدیمی

ازبین رفتن باغ های اطراف و عدم رسیدگی جداگانه به سرو

لگدکوب شدن خاک اطراف درخت به علت نزدیک شدن بیش از حد توریست ها و مسافران

عدم شخم زنی صحیح و خاک مرده و کم کیفیت بیان شده.

اگر بخواهیم خلاصه اش کنیم ...بی توجهی و نامهربانی تکراری ماست.

زندگی رو لحظه ای متوقف کنید و فکر کنید به سروی که از هجوم قبایل بیگانه و جنگ های ویرانی آفرین بیگانگان شکست نخورد

در آتش خشم اسکندر نسخوت

با شمشیر تازیان دو نیم نشد

در خون خواری مغول سر به باد نداد

و ایستاد

در زمان حیات ما به دست بی مهری ما از بین میره

و این تنها نالایقی من و ماست.

من محکوم به فنا هستم ... که فناناپذیری ات رو در تنه ی تنومند و جسمانی ات دیدم و اسمم رو برروی بدنت حک کردم تا با جاودانگی تو پیوند بخورم. همون یادگاری های حقیرانه ام که با سفرت هیچ چیز از اون ها باقی نخواهد بود.

من با نداشتن فهم جاودانگی، خودم رو فنا کردم.

ای کاش عظمتی داشتم و سایه ای به تن زخمی و لبان خشک تو می بخشیدم.ابری بودم و دورادور تو پرواز میکردم و سر به برگ های تو میذاشتم و شبنم روی تو میشدم. ای کاش هنوز کودکی بودی نهالی بودی و به پرواز پروانه ها لبخند میزدی و کودکانه می خندیدی. تنه ات ظریف بود و دستانت کوچک و حریص تکیه گاهت نبودیم.

ای کاش سر به آسمان نمی بردی و سایه ای نداشتی. بزرگی نمی کردی در این سرزمین که تاریخی پر از دار بزرگان و سنگ خردان داشت.ای کاش میوه ات جز آزادگی بود تا تسلیم چاقوهای ما و خمره های مستی ما میشدی و برای میوه ات آبی پای ریشه ت می ریختیم. ای کاش تو، اون بدبوترین گل جهان بودی که به عقل من می رسید تا برای دیدنت قدم هایی از تو دور بمونم و خاک پاکت رو ناپاک نکنم..ای کاش کوتاه قد بودی تا به هرآنچه می خواستی می رسیدی و کودکان از بلندی ات بالا نمی رفتند و زخم تن تو هم، مادری داشت.

ای کاش ذره ای خاک بودم و به پای تو می ریختم.باریکه ی آبی بودم و به قلب تو می رسیدم. پروانه ای بودم و به دور تو می چرخیدم

و خنده های ما زندگی به زمین می بخشید.

ای کاش هر چه بودم جز انسان و ای کاش

نگارگر عشق

ظلـــــــم
شنیدم حکومت ها به ظلم باقی نمی مونند.
اما ملت ها چطور؟ مردم و انسانها و جوامع چطور

کشتار سگ ها در کرج

سنگسار جوجه قمری بی پناه به دست ....

11 ماه و 29 روز و 8 ساعت و 36 دقيقه قبل
سن به کلابی
فوق لیسانس
تحصیلات - رشته
2537
تعداد پست
37
تعداد دوست
©  کلیه حقوق برای شبکه اجتماعی به کلاب محفوظ است
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و به کلاب هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.