علیرضا
" مرد - خراسان شمالی " مشاهده مشخصات کامل
فریاد : ای مرا با شورِ شعر آمیخته اینهمه آتش به شعرم ریخته چون تبِ عشقم چنین افروختی لاجرم، شعرم به آتش سوختی ..... ❣

جامعه ایی که به فقر تن دهد
دینی که دوزخ داشته باشد
و کشوری که ستم کند
فرومایه اند.
من جامعه‌ایی بدون شاه
دینی بدون تحمیل وکشوری
بدون مرز می خواهم!..

ـشدم فاحشه دستِ روزگـار .
دنیـا تجاوز میکند .
عشق تجاوز میکند .
بدبختی تجاوز میکند .
آنکه قـدرت دارد تجاوز میکند .
و من حامله ی فرزندی هستم .
به نام عقده .
بترسـید از روزی که فرزندم به دنیـا آید .

گر شما در اسراییل به دنیا می‌آمدید به احتمال زیاد یهودی می‌شدید !
اگر در عربستان به دنیا می‌آمدید قطعا مسلمان می‌شدید !
اگر در اروپا به دنیا می‌آمدید به احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن به دنیا می‌آمدید شینتو می‌شدید !
"دین" پدیده ای‌ است که ؛
"جغرافیا" برای شما تعیین می‌کند ، پس تعصب برای چیست ؟!
آنچه مهم است" اخلاق و انسانیت" است که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست !

بی تو ای روشنگر شبهای من بوسه می زد ناله بر لبهای من
در بلور اشک من یاد تو بود در سکوت سینه فریاد تو بود
مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت پرده های ساز آهنگ تو داشت
تو شادی گذشتمی، بخت سعید رفتمی
تو این هیاهوی غریب، بهونه قشنگمی
گفتی نگو دوست دارم، حرفتو باور ندارم
اشتباه می کنی باز هم اشتباه می کنی باز هم
دوسِت دارم من به خدا، قدر تمام قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون
چرا تو باور نداری حرف دل عاشقمو
چرا تو تنها می ذاری دستهای سرد خستمو
بیا که با صدای تو، مهر سکوت رو می شکنم
هزار هزار شعر و غزل نخونده فریاد می زنم
دوسِت دارم من به خدا، قدر تمام قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم...

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست...

امشب از تنهایی ام آب و هوایم سرد شد
در غزل زیباترین بیت رسایم سرد شد

هی نوشتم دردهایم را ولی باور کنید
پاک کردم بارها وقتی هوایم سرد شد

شعر خواندم در نگاه آشنایت سوختم
بی تو اما گرمی موج صدایم سرد شد

شهر در من ساده شد ترکیب شد در من غزل
با همان بغضی که یخ زد رد پایم سرد شد

باورم کردی که با باران هم آوازت شوم
شعر شد احساس من تا زخم هایم سرد شد

توی "محراب" لبت دل را " پرستش " می کنم
گرچه بعد از شعر چشمان تو چایم سرد شد

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد , تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی آسمون تشنه ی خونی

آسمون مست گناهی آسمون چه رو سیاهی

اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه

من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد

آسمون تو مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی

این یه غم نامه ی تلخه که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه ی شکستن اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار ... که خودم سنگ صبورم

آسمون پیشم شکستی من دیگه رو پام می مونم

منو از تنم بگیری تو ترانه هام می مونم

اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه

من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد

آسمون تیشت شکسته من دیگه رو پام می مونم

منو از تنم بگیری ... تو ترانه هام می مونم !

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.
کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی ، بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند.
حال و روزش را ببین!
آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟
جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد،
آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.
از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.
زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم

زندگی شطرنج است...
عمرما صفحه آن...
آدمی دراین سو...روزگاردر آن سو...
هردوبازیگراین شطرنجند.
مهره های روزگار هرکدام حادثه ای...
مهره های آدمی قدرت چالش اوست.
هرکسی دربازی، سهمی ازپیروزی، سهمی ازتجربه تلخ شکستی دارد.
خوش به حال آن کس، که اگرکیش هم شد نگذاردهرگز، روح انسانی او
بشودمات فراروی فریب دنیا..
نگذاردهرگز
و
نگذارد هرگز

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید
نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش
بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید

3 ماه و 2 روز و 38 دقيقه قبل
سن به کلابی
لیسانس
تحصیلات - رشته
853
تعداد پست
38
تعداد دوست
©  کلیه حقوق برای شبکه اجتماعی به کلاب محفوظ است
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و به کلاب هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.